
فردا چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۹:۳۰
مراسم تشیع دانشجوی بسیجی شهید ژاله صانع
حرکت از دانشگاه هنر به سمت خیابان ولیعصر (عج) و دانشگاه تهران

فردا چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۹:۳۰
مراسم تشیع دانشجوی بسیجی شهید ژاله صانع
حرکت از دانشگاه هنر به سمت خیابان ولیعصر (عج) و دانشگاه تهران
گفتگوی زیر حاصل مصاحبه مفصل ماهنامه پاسدار اسلام شماره بهمن ماه است که با آیت الله ناصری نماینده ولی فقیه در استان چهار محال و بختیاری و امام جمعه شهرکرد و از یاران اولیه و دیرین امام خمینی صورت گرفته است .
به گزارش رجانیوز، متن کامل این مصاحبه را می توانید در زیر بخوانید:
*از نقطة آشنایيتان با حضرت امام بفرمایيد و اگر خاطرهاي هم از آن آشنایي داريد، طبيعتاً شنيدن آن براي ما مغتنم است.
بسمالله الرحمن الرحيم. آشنایي ما با حضرت امام به اوايل انقلاب برميگردد، در آن زمان ما با آيتالله كاشاني و فرزندانشان ارتباط داشتيم و گاهي از ايشان احوال امام را ميپرسيدم. در دوران كسالت آقاي بروجردي يا قبل از آن بود كه آقاي كاشاني در بيمارستان گفتند: «در ارتباط با اسلام و مرجعيت، اگر اميدي داشته باشيم به آقا روحالله داريم».
*اولين دیدار شخصي و چهره به چهره شما با امام كي و چگونه بود؟
اولين
برخوردهاي من همان زماني بود كه در اوائل انقلاب با يك عده از دوستانمان
به قم و به منزل امام رفتيم. من شايد درميان آنها از همه كوچكتر بودم.
* دستگيري و تبعيد امام در یاد شما هست ؟
در
دستگيري اول امام در 15 خرداد، من تهران بودم. هر چند در مسئله فيضيه قم
هم در مدرسه فيضيه بودم. امام قبلاً اشاره كرده بودند كه ممكن است رژيم
حركتي انجام بدهد.
*حالا كه بحث به اينجا كشيد، مشاهدات خودتان را از واقعه فیضیه بفرمایيد.
ما از دو روز قبل به قم رفته بوديم. صبح روز شهادت امام صادق«ع» يك عده از جوانان بودیم که در لابه لاي مردم در بيت امام مستقر شديم. احتمال ميداديم كه عوامل رژيم يك شلوغ بازيي بكنند؛ چون شب قبلش كسي به ما خبر داده بود كه ده دوازده اتوبوس از كوماندوها آمده و بيرون شهر قم اطراق كردهاند. ما نميدانستيم قصد و غرض آنها چيست، ولي در عين حال احتياط را از دست نداديم. صبح در بيت امام بوديم و جمعيت هم زياد بود. آقاياني منبر رفتند. بعد يك عده آمدند و شعار دادند. امام توسط آقاي خلخالي پيغام دادند كه روي منبر از قول امام گفته شود كه اگر كسي بخواهد در آنجا شلوغ كند، من به حرم حضرت معصومه«س» ميروم و حرفهايم را با مردم ميزنم. آقاي خلخالي اين پيام را داد. البته يادم هست اعلاميههایي هم از مرحوم آيتالله ميلاني در آنجا و در كوچه در ارتباط با انقلاب پخش شده بود و داشت حركتهایي ايجاد ميشد كه امام اين پيغام را دادند.
عصر آن روز به مدرسه فيضيه رفتيم. روز دوم فروردين بود و در آن سال امام به خاطر كشتار فيضيه اعلام كردند كه امسال عيد نداريم. مردم به خاطر ايام عيد به قم آمده بودند. در مدرسه فيضيه توسط آيتالله گلپايگاني اعلام عزاداري شده بود و روضه گرفته بودند. صحن فيضيه لبريز از جمعيت بود. ساعت سه و چهار بعد از ظهر بود كه منبرها شروع شدند. اول آقاي آلطه و بعد آقاي انصاري قمي منبر رفتند. موقع منبر آقاي انصاري يك عدهاي رديف جلو نشسته بودند كه قيافههاي مشخص و عجيب و غريبي داشتند و يك نفر از ميان آنها براي رضا شاه و شاه و وليعهد صلوات فرستاد و خود آن عده هم جواب ميدادند. آقاي انصاري ديد اوضاع خراب است و خواست اوضاع را آرام كند و شروع كرد مسلسلوار صحبت كردن؛ اما ديد حريف نميشود و مجلس را جمع كرد و از منبر پایين آمد . در اين موقع آن افراد از جا بلند شدند و به جان طلبهها افتادند. اول، كاري به مردم عادي نداشتند و فقط طلبهها را هدف گرفته بودند. آدمهاي قلدري هم بودند و معلوم بود كه از گارد جاويدان هستند، منتها لباس شخصي پوشيده بودند. بعضيها را هم خودم دیدم که پنجه بوكس داشتند. در مدرسه فيضيه درختهاي اناري بود. شاخههاي آنها را كندند و به جان طلبهها افتادند.
طلبهها، هم پایين بودند و هم در غرفههاي اطراف نشسته بودند. ما نگران آيتالله گلپايگاني بوديم و ايشان را به يكي از آن غرفهها و بعد هم بيرون بردند. شلوغ شد و مردم رفتند بيرون. مأموران دو طرف در فيضيه ايستاده بودند و مردمي را كه از در مدرسه بيرون ميرفتند وادار ميكردند كه «جاويد شاه» بگويند، و الا آنها را با چوب ميزدند. يك عده هم چماقها و چوبها را دست گرفته بودند و در ميدان فيضيه شعار «جاويد شاه» ميدادند.
ما در داخل بوديم. من رفتم جلو كه ببينم صدمهاي به آقاي گلپايگاني نرسيده باشد كه يكي از دوستان مرا عقب كشيد. رفتيم طبقه بالا و گفتيم از خودمان دفاع كنيم و اگر حمله كردند، آجرهاي هرّهها را بكنيم و توي سر اينها بزنيم. رفتيم و ديديم كه اينها هم به طبقه بالا آمدند. بعضي از طلبهها هم توي اتاقهايشان رفته بودند. آنها آمدند و با چماقها و دشنههايشان در اتاقها را شكستند و طلبهها را از توي اتاقهايشان بيرون كشيدند و كتك زدند. بعضي از اتاقها را به آتش كشيدند و در بعضيها اتاقها و وسايل را به هم ريختند. البته طلبهها هم آرام ننشسته بودند و بعضي اوقات مقابله ميكردند و زد و خورد شد. طلبهها اين طرف و آن طرف ميرفتند و درگير ميشدند. تك و توك به پایين پرتاب ميشدند و ميافتادند. بعضيها هم خودشان ميپريدند و صحنۀ خيلي عجيبي بود.
اين قضيه از غروب تا ساعت 7 شب كه هوا تاريك شد، ادامه داشت. بعد پاسبانها آمدند و رفتند روي پشت بام فيضيه و تير هوایي خالي كردند كه به اصطلاح خودشان ميانجيگري كنند! يك عده از طلبهها را كه چوب خورده بودند، دستگير كرده و كنار فيضيه نشانده بودند كه ما ميگفتيم مثل قافله اسرا هستند. يك عده از طلبهها هم بيرون رفته بودند. عدهاي از مردم هم كتك خورده بودند و ميخواستند مقابله كنند. مدرسه فيضيه چنان به هم ريخته بود كه به قول ما مثل خرابه شام شده بود. وقتي كه يك كمي خلوت شد و مردم رفتند، همه عمامهها و پارهآجرها اين طرف و آن طرف افتاده بود.
*چطور شد كه دستشان به شما نرسيد؟
من آمدم بيرون. كوچك و يك كمي فرز بودم. دو سه تا از اينها دنبال ما آمدند و ما هم رفتيم لاي جمعيت. بعد ميخواستيم چند تا از دوستان را كه از تهران آمده بودند، پيدا كنيم، ديديم آنها را هم گرفته و كتك زده و نگه داشتهاند.
بعد از اين ماجرا، ما رفتيم بيت امام. امام آمدند بيرون و در اتاق بيرون نشستند و مردم و طلبهها هم ميآمدند. عدهاي از محافظان امام ميخواستند در را ببندند كه امام داد زدند: «در را باز كنيد. كسي حق ندارد در را ببندد. بگذاريد همه بيايند».
امام به ما روحيه ميدادند و ميگفتند: اين تازه اول كار است. اينها مثل گوسفندي هستند كه سرشان را بريدهايد و دارند دست و پا ميزنند. نترسيد و مقاومت كنيد.
امام خودشان به فيضيه آمدند. آن حركتي كه امام در فيضيه كردند و روضه خواندند، خيلي تأثيرگذار بود. يكي از دوستان ما آقاي حسينآقاي كبير كه تهراني بود - خدا رحمتش كند- اين شعر را خواند: «آتش به آشيانه مرغي نميزنند/ گيرم كه خانه، خانة آلعبا نبود». اين شعر را به مناسبت در فيضيه خواند. امام هم بودند. خيليها گريه كردند.
امام اعلامیه دادند، در آن اعلاميه، امام از اينجا شروع كردند كه : «ديشب پدر پير يونس رودباري پيش من بود.» بعد اين طور ادامه دادند كه اينها به مدرسه ريختند، كتاب آتش زدند، قرآن آتش زدند. اينها شاهدوستي شعارشان بود. همه چيز عليه شاه و دار و دستهاش شد، به طوري كه شاه ناچار شد فرداي آن روز در راديو عكسالعمل نشان بدهد و اعلام كند اينها دهقانان بودند كه به جان هم افتادند و با طلبهها درگير شدند و پليس ناچار شد بيايد و اينها را جدا كند. به قول مرحوم آقاي فلسفي اينها چه جور دهقانهایي بودند كه كلّههايشان را آلماني زده بودند و بوي ادوكلن ميدادند؟ دهقان كه بوي ادوكلن نميدهد، بوي پِهِن ميدهد!
امام به همه طلاب كه ميخواستند براي تبليغ بروند، توصيه كردند كه روضۀ فيضيه را بخوانيد. داستان فيضيه در ايام محرم روي منبرها و سخنرانيها و حتي در دستههاي سينهزني رفت. در دسته سينهزني ما در بازار ميگفتند: «گم گشته كربلا / هر روزش عاشورا / فيضيه قتلگاه / شد موسم زاري / مولانا خميني». قضيه فيضيه كشيده شد تا دوازدهم محرم. امام را هم شب دوازدهم محرم كه فرداي آن، روزِ 15 خرداد بود، دستگير كردند.
من در 15 خرداد، تهران بودم. از مدرسه آقاي مجتهدي به طرف سه راه سيروس و بازار و منطقهاي كه راديو بود، حركت كرديم. تقريباً ساعت حدود 8 و9 بود كه مردم به اداره راديو رسيدند. خيابان بوذرجمهري و خيابانهاي اطراف راديو مملو از جمعيت عصباني بود و همه فرياد ميزدند: «خون حسيني هدر رفت» و شعارهایي از اين قبيل ميدادند. ساعت 9 و 10 بود كه دستور تيراندازي آمد. خيلي از مردم كشته شدند.
ما هم همراه اين دوستان بوديم و به بيمارستانهاي مختلفي رفتيم. من هم با مرحوم سيد علي اندرزگو و دو تا از دوستانمان به طرف بیمارستان بازرگانان می رفتیم که درنزدیکی آنجا پليس به ما حمله كرد. من سريع روي زمين خوابيدم كه آسيد علي گفت اگر روي زمين نخوابيده بودي، كلهات رفته بود، چون آنها مستقيم به ما شليك كرده بودند.
12
محرم بود و در اكثر خانهها هيئتها بودند. آن روز خود دستگاه عدهاي را
در ميان عزاداران گذاشته بود كه معروف به پيراهن سياهها بودند. بعضيهايشان
ريش هم داشتند و معلوم بود كه از مدتها قبل اينها را آماده كرده بودند كه
مردم آنها را از افراد عادي تشخيص ندهند. اينها گَردهایي به همراه داشتند
كه آتشزا بود و مثلاً توي كتابخانهها ميريختند و آتش ميزدند. مثلاً
كتابخانه باغ ملي را آتش زدند. شعبان بيمخ طرفهاي باغ ملي زورخانه داشت
كه آن را هم آتش زدند.
*زورخانه شعبان بيمخ را خودشان آتش زدند؟!
بله، بعضيها را خودشان آتش ميزدند كه بيندازند گردن مردم. كتابخانه پارك ملي و بعضي از بانكها را خودشان آتش زدند، چون مردم كه آمادگي و وسايل انجام اين كار را نداشتند. اينها با گرد آتشزا سريع آتش ميزدند. به همين بهانه كه مردم دارند آتشسوزي و تخريب ميكنند، ارتش را به ميدان آوردند و هليكوپترهايشان پرواز كردند.
برنامهريزيهایي شروع شد كه اول بفهميم امام كجا هستند و بفهميم كه رژيم ميخواهد با ايشان چه بكند.
چند
روز كه گذشت، در صدد برآمديم كه كاري كنيم كه اينها امام را اعدام نكنند.
دوستان مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه بايد مرجعيت امام تثبيت و
علني شود، چون از نظر قانون مدني، مرجعيت مصونيت داشت. نامههاي مفصلي
نوشتيم و علما و مراجع تهران اكثراً امضا و مرجعيت امام را تأیيد كردند.
بعد اين نامه را منتشر كرديم و در واقع مرجعيت امام تثبيت شد.
*آيا در طول مدتي كه امام در قيطريه و داووديه در حصر بودند، با ايشان ديداري داشتيد؟ از آزادي امام چه خاطراتي داريد؟
شاه ديد اوضاع دارد به هم ميخورد و امام را ممنوعالملاقات كرد و يك عدهاي فقط همان يكي دو روز اول توانستند به ديدن ايشان بروند.
در
روز اول عدهاي از بازاريها به ديدن امام رفته و با ايشان ناهار خورده
بودند و امام همان صحبتي را كه هميشه ميكردند تكرار كرده بودند كه بايد
براي خدا كار كنيد، نه براي من يا كسي.
*يكي از سرفصلهاي زندگي شما كه بسيار جالب و درخور اهميت است، بردن اولين پيام امام به حج و دستگيري شما در آنجاست. از چند و چون اين قضيه بفرمایيد.
آن اعلامیه، اعلمیه تندی بود، امام اعلاميه را كه صادر ميكردند، يك «مش حسين» ي بود كه آنها را در خانه ما ميآورد. گاهي اوقات اعلاميه را به دوستمان مرحوم آقاي فردوسي ميدادند كه به خانه ما ميآوردند و من و دوستانمان مينشستيم و مينوشتيم و بعد امام ميخواندند و مُهر ميكردند و به دست ما ميدادند و اصل اعلاميه را نگه ميداشتند. اين اعلاميه را شبانه نوشتيم و بردند منزل امام كه ايشان مُهر و امضا كنند و ما تكثير و پخش كنيم، منتهي امام روي يك قسمت از آن خط كشيدند و آن هم اين فراز بود كه نوشته بودند رژيمهاي سلطنتي منفورترين رژيمها در نزد پيامبر اكرم«ص» هستند. يكي از دوستان كه نزد امام رفته بود گفت: «آقا! اين كه بالاترين فراز اين اعلاميه است؛ شما چرا خط زديد؟» امام فرمودند: «دوستان ما را در آنجا گردن ميزنند». اين آقا كه آمد و سخن امام را براي ما نقل كرد، ما هم به گوش شنيديم.
از آن اعلاميه، 40 هزارتا كه 20 هزارتا عربي و 20 هزار تا فارسي بود، چاپ كرديم. در اين فكر بوديم كه اين را چه جوري به ايران برسانيم. مرحوم حاج آقا مصطفي چند روز قبل از آن خوابي ديده و براي من تعريف كرده بود و گفت اين را براي امام هم تعريف كردهام. گفت: «خواب ديدم در جمعي در مسجد شيخ هستیم كه امام درس ميدادند . امام اعلاميهاي را در آوردند و دو بار پرسيدند: چه كسي اين اعلاميه را به مكه ميبرد؟ و هر دو بار شما بلند شديد و گفتيد من!».
بالاخره قسمت ما شد كه آن اعلاميهها را ببريم و خيلي هم ناچار بوديم مخفيكاري كنيم در آن زمان در نجف فلاسكهایي براي يخ بود كه در وسطش مخزني براي يخ داشت و دو جداره بود و بين اين دو جداره ده سانتي فاصله بود. فاصله بين جدارهها را پر از خاك اره ميكردند كه گرماي بيرون داخل نيايد و آب يخ بماند. رفت و 10-15 تا از اينها را خريد و رفتيم روي بالای پشتبام آقاي فردوسيپور و در آنجا خاك ارهها را بيرون آورديم و به جاي آنها اعلاميهها را گذاشتيم. در هر كدام از آنها حود دو سه هزار اعلاميه جاي گرفت. در آنها را لحيم كرديم و رنگ سياه زديم و بعد هم نوشتيم وقف حاج علي اكبر كربلایي! بعد فكر كرديم بيست سي تا فلاسك را چه جوري برسانيم به مكه؟ قديمها اتوبوسهاي دماغداري از نجف ميرفتند مكه. در هر اتوبوسي طلبه آشنایي پيدا كرديم و گفتيم فلاسك آب نميخواهيد؟ و آنها هم از خدا خواسته، ميگفتند چرا. فلاسك آبها را كنار دست رانندهها گذاشتيم كه آب يخ داشته باشند. تعدادي را هم روي باربند اتوبوس خودمان گذاشتيم. يك مقداري هم مانده بود كه توي دستمان گرفتيم و زير صندليهايمان گذاشتيم.
حالا ما مانده بوديم و فلاسكهاي يخ كه بايد جمع ميكرديم و اعلاميهها را از آنها بيرون ميآورديم. پيغام و آدرس داديم و كمكم بعضيها فلاسكها را آوردند. در آن اقامتگاه جا نداشتيم. يك زير پلهاي بود كه چند تا بز را در آن نگهداري ميكردند. ما اين فلاسكها را ميآورديم و شبانه با كمك يكي از دوستان طلبهمان به نام آقاي نيكنام درِ فلاسكها را باز ميكرديم و اعلاميهها را توي گوني ميريختيم. بعد هم شبانه فلاسكها را ميبرديم و پشت قبرستان قريش ميانداختيم. هر شب چند تا فلاسك به آنها اضافه ميشد.
ايرانيها معمولاً با ماشينهاي سر باز و بدون سقف ميآمدند. ما از تاريكي شب استفاده ميكرديم و ماشين ايرانيها كه رد ميشد، مشتي از اين اعلاميهها را توي ماشينها پرتاب ميكرديم. اعلاميههاي عربي را هم ميرفتيم و در تاريكي توي كاروانهاي آنها پخش ميكرديم. تمام شب مشعر كار ما تقريباً همين بود. وقوف ما در مشعر كه تمام شد، به منا رفتيم.
روز آخر ديگر حوصلهام سر رفت و اعلاميهها را يكي يكي دست ايرانيها ميدادم. بعضيها ميگرفتند و بعضيها هم ميترسيدند. تا يك وقتي متوجه شدم كه عدهاي دارند دنبالم ميآيند كه اعلاميه بگيرند. فهميدم كه اينها ساواكي هستند، چون شنيده بودم كه آن سال از 46 هزار زائر ايراني، 6 هزار نفر آنها ساواكي هستند. خود مقدم كه رئيس ساواك بود به همراه معاونش منوچهري هم آمده بود. اينها دور ما ريختند و ما را دستگير كردند. مرا به جده بردند. در جده به پاهايم زنجير زدند و ده پانزده روزي با اين زنجيرها بوديم. من اعمال بعد از منا را انجام نداده بودم. حدود 20 روز آنجا بوديم و آخرين پرواز ايرانيها كه ميخواست انجام شود، شبانه آمدند دنبال ما و ما را به طرف فرودگاه بردند. ديدم كه سي چهل نفر زن و مرد از پایين تا بالاي هواپيما ايستادهاند. دقت كه كردم ديدم همان ساواكيها هستند كه لباس احرام پوشيده بودند و حالا ريشها را زده و كت و شلوار پوشيده بودند، انگار كه ميخواستند به استقبال آدم مهمي بروند!
بالاخره ما را دستبسته به طرف هواپيما بردند. توي هواپيما هم سي چهل نفر محافظ داشتيم و خيلي مهم شده بوديم! در تهران هم مفصّلترين استقبال از ما شد و 100-150 نفر از ساواكيها از بزرگ تا كوچك به استقبال آمده بودند و به خودشان ميگفتند كسي را آوردهايم كه همه چيز را ميتوانيم از او بگيريم! درست هم ميگفتند. اگر ميتوانستند مرا به حرف بياورند، بسياري از اسرار امام به دستشان ميآمد.
بالاخره ما را سوار ماشين كردند و به طرف زندان قزلقلعه بردند و جاي شما خالي، 14 روز تحت بازجویيهاي آنها قرار گرفتيم.
*در قزلقلعه به آشنا هم برخورديد؟
آقای داريوش فروهر چند روزي در آنجا بود و بعد او را منتقل كردند. سيد عبدالرسول حجازي را هم چند روزي به آنجا آوردند. رئيس آنجا فردي بود به نام ساقي. معروف بود ناخنهاي مرحوم نواب را كشيده است. اتاقهاي مرحوم شهيد سعيدي و مرحوم محمد بخارایي در آنجا بود.
ده پانزده روز گذشت و بازجویيها تمام شد و ما نميدانستيم سرنوشتمان چه ميشود. آنجا قصههاي مفصلي دارد كه وارد جزئياتش نميشوم. روزها كه ميبردند بازجویي، دو نفر بودند كه خيلي بازجوهاي سختي بودند. يكي تقيزاده بود و يكي حسينزاده. تقيزاده آدم قدبلند چهارشانهاي بود، حسينزاده يك آدم ريزِ كلاه شاپویي، فرز و خيلي جَلَب بود. اين دو تا به جان ما ميافتادند. از اسرار امام، ياران و دوستان ايشان كلمهاي بر زبان نياوردم.
اين موضوع گذشت و دو شب بعد، شب جمعه بود كه به سراغ ما آمدند و ما را از خواب بيدار كردند و گفتند بايد بروي. معمولاً شبهاي جمعه وقتي كسي را ميبردند، اعدامي بود. دوستان همبند ما خيلي ناراحت شدند كه فلاني را بردند براي اعدام، چون شب جمعه، آن هم ساعت 12 كه كسي را آزاد نميكردند.
به
هر حال ما را بردند فرودگاه و سوار هواپيما كردند و به شيراز بردند و
تحويل ساواك آنجا دادند. يكي دو روز هم در ساواك شيراز بوديم. از آنجا ما
را بردند به ظهران كه يكي از شهرهاي عربستان است و بعد با هواپيما بردند
رياض.
ما
را به رياض و به ساختماني قديمي و خارج از شهری بردند كه پنجرههايش را
گِل گرفته بودند. ما را آنجا گذاشتند و گفتند فردا مسئله تو حل ميشود و
اين فردا و فردا شد يك سال و خردهاي!
*بعدها كه برگشتيد نجف، آيا آقا مصطفي و ديگران براي شما كاري كرده بودند يا نه؟
دقيقه به دقيقه زندان براي من مشكل بود، ولي در آنجا قرآن خواندم و حفظ كردم. 100-150 دوره قرآن خواندم. مدتي گذشت تا به من قرآن دادند.
يك بنده خدایي هم جانمازي به من داد. خيلي دوست داشتم آن را به عنوان يك خاطره نگه دارم، اما در زندان جده متأسفانه از من گرفتند و پس ندادند. پنج جاي اين جانماز، يعني درست به اندازه قوس زانوها و جاي دستها و جاي سنگي كه ميگذاشتم، پاره شده بود. مهر هم كه نداشتم. سنگي را پيدا كرده بودم و يواشكي زير متكايم قايم ميكردم.
بيش
از يك سال در چنين وضعيتي سر كردم. گاهي اوقات پشهها بهقدري زياد
ميشدند كه يك بار يكي از اين نگهبانها دلش به حال من سوخت. وقتي پستش
تمام شد، رفت و يواشكي يك حشرهكش خريد و آمد و از شبكه كوچك بالاي در، آن
را به داخل سلول انداخت و رفت.
*غير از فضاي نامطلوب زندان، آيا شكنجه هم در كارشان بود و اگر بود با ايرانيها چه فرقي داشت؟
روزهاي
اول كه بازجویي كردند، كتك با چوب خيزران خيلي زياد بود. آنجا كه متن
اعلاميه امام را خواندند كه تفهيم اتهام كنند، ناگهان حرف امام يادم آمد كه
اي داد! اگر امام آن جمله رژيمهاي سلطنتي منفورترين رژيمها نزد پيامبر
اكرم«ص» هستند را خط نزده بود، الان چه بلایي بر سر من ميآمد! اين هم يك
الهام الهي به امام بود، چون اگر ایشان آن جمله را حذف نكرده بود، مسلماً
گردن مرا ميزدند.
*شكنجه در كار نبود؟
روزهاي
اول چرا، ولي روزهاي بعد نبود. خود آن اطاق شكنجه بود. تا مدتي پاهايم در
زنجير بود و نميگذاشتند از آن اطاق بيرون بيايم. دو تا حلقه پهن بود كه به
آنها قفل زده بودند و در وسط هم ده پانزده تا حلقه زنجير بود. يك روز
اعتصاب غذا كردم و گفتم ميخواهم بروم حمام و اين زنجير را از پايم باز
كنيد. گفتند اعتصاب غذايت را بشكن، زنجير را باز ميكنيم. موقعي كه آمد
زنجير را باز كند، زبانه زنجير به پايم فرو رفته بود و موقعي كه باز كرد،
خون زد بيرون. من خيلي ناراحت شدم و موقعي كه توي حمام رفتم، شروع كردم به
گريه كردن. ده پانزده دقيقهاي گريه كردم. هر كسي مرا ميديد، خيال ميكرد
براي خودم گريه ميكنم، ولي در واقع ياد زندان موسي بن جعفر«ع» افتاده بودم
و به خودم ميگفتم: خدايا! 1400 سال گذشته و وضع اينها اين جوري است. آن
زمان چه جوري بوده؟ در تاريخ ميخوانديم و نميتوانستيم باور كنيم. الان كه
با اين زنجير اين طور پايم زخمي شد، باور كردم كه بر آنها چه گذشته است.
*چه شد كه آزادتان كردند و چگونه؟
يك سال و دو ماه گذشت و ايام حج رسيد. يك ماهي هم از ايام حج گذشت كه يك روز مستحفظ من آمد و گفت: بشارت بشارت! امريه آمده كه تو را بفرستيم جده و انشاءالله آزاد مي شوي. آن شب تا صبح خوابم نبرد. صبح سه چهارتا ساواكي آمدند و ما را به فرودگاه رياض و از آنجا به جده بردند. نگران بودم كه در جده چه بلایي بر سرم ميآورند. در جده ماشيني به دنبالم آمد و ما را به زندان جده بردند. باز در آنجا ديدم كه دارند اسمم را مينويسند، وسايلم را گرفتند و باز مرا به بندي از زندانهاي جده فرستادند. آنجا ديگر انفرادي نبود. ساختماني بسيار مخفيانه و مال ساواك بود. من را فرستادند داخل اطاقي كه يكي دو نفر ديگر هم بودند. من نخواستم به آنها بگويم كه يك سالي زنداني بودهام. آنهاگفتند نترس ما پنج سال و شش سال است كه در زندان هستيم!
شب آمدند دنبال من و به دستهايم دستبند زدند و مرا بردند به اطاق رئيس زندان. ديدم دو نفر آنجا نشستهاند. يكي پدرم بود و يكي از دوستان من كه خدا رحمتشان كند.
*پدرتان را به عربستان آورده بودند؟
خودش آمده و يكي دو ماه اين طرف و آن طرف به هر دري زده و گريه و زاري كرده بود تا يكي از روحانيون تهران كه او را ميشناخت، گفته بود: «حاجي ميرزا! چرا اين قدر گريه ميكني و اين طرف و آن طرف ميروي؟» گفته بود: «من پدر فلاني هستم و يك سال است كه اين بلا را سر بچهام آوردهاند و من نميدانم چه كار بكنم». همه از زنده بودن ما نااميد شده بودند، اما پدر كه به اين سادگيها راضي نميشود.
خلاصه خدا به دل اين عالِم انداخت و گفت: من به عربي نامهاي برايت مينويسم. در روزهاي هفتم و هشتم ذيالحجه، ملك فيصل به جده ميآيد و با رؤساي كاروانها و بعثهها ملاقات عمومي ميگذارد و وزرا و وكلا و اين رؤسا به ديدنش ميروند. تو هم برو و اين نامه را - عليالله- به او بده، ببينيم چه ميشود.
پدرم نامه را ميگيرد و به جده ميرود. دم در كاخ اجازه نميدهند برود داخل. اصرار و التماس كرده بود. ملك فيصل ظاهراً از دوربين مدار بسته ميبيند كه پيرمردي دارد دم در التماس ميكند. پرسيده بود كيست؟ و گفته بودند يك نفر ايراني است و نامه دارد. گفته بود او را بياوريد داخل. سه چهار نفر اطراف پدرم را ميگيرند و او را ميبرند داخل. پدرم نامه را به فيصل ميدهد. فيصل نامه را ميخواند و ميپرسد: جريان از چه قرار است و برايش توضيح ميدهند. فيصل ميگويد به او وقت ملاقات بدهيد و به همين دليل به رياض تلگراف زدند و مرا به جده آوردند و به پدرم اجازه دادند به زندان بيايد و با من ملاقات كند. او مرا كه ديد، به سجده افتاد و شروع كرد به گريه كردن و دائماً ميگفت: «خدايا! شكرت كه زنده است».
پدرم وقتي به ايران رسيد، به وسيلهاي به امام خبر داد كه فلاني زنده و در زندان جده است و به اين ترتيب خبر زنداني شدن ما پخش شد.
آشيخ علي گفته بود يك عباي خيلي مرغوب و سنگين بگيريد و من يك نامه براي
فيصل مينويسم، ببريد همراه با هديه به سفير سعودي بدهيد. همين كار را
ميكنند و سفير، آنها را براي فيصل ميفرستد. او نامه را ميخواند و قصه
سال گذشته برايش تداعي ميشود و دستور آزادي ما را ميدهد. موقعي كه مرا
براي بازجویي در زندان جده بردند، نامهاش را كه زير ميز رئيس زندان بود،
خواندم. اين طور نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحيم. نحن فيصل بن
عبدالعزيز ملك المملكة العربية السعودية....» و دستور داده بود كه مرا به
بغداد بفرستند.مرا با آن به بغداد بردند. ما با يك پيراهن بلند و يك چفيه قرمز و عينك دودي از هواپيما پياده شديم!
*در مجموع زندان شما چقدر طول كشيد؟
فكر كنم دو سال و سه ماه. برگشتيم توي حرم كه ببينيم امام ميآيد يا نه؟ يكي از دوستان به نام آشيخ اسدالله ميبدي بود كه گفتم فقط به او ميتوانم بگويم كه اوضاع از چه قرار است. رفتم و گفتم: «آسيد اسدالله! آقاي ميبدي!» نگاهم كرد و از خودش پرسيد اين ديگر كيست؟ چفيه قرمزي را كه روي صورتم انداخته بودم باز كردم و عينك دوديام را برداشتم. با دقت نگاهم كرد و با تعجب پرسيد: فلاني هستي؟ گفتم : آره. او بدون اينكه با من حال و احوال كند، دويد و رفت دم در خانه امام كه خبر بدهد.
خودش تعريف ميكرد از بس حواسم پرت بود، نه سلامي و نه عليكي، دويدم و رفتم پهلوي امام. امام هميشه نيم ساعت قبل از رفتن به حرم، ميآمدند و در بيروني مينشستند. ميگفت تا نشستم پهلوي امام، تازه فهميدم كه سلام نكردهام. همه پرسيدند: «چه خبر شده؟» به امام گفتم: «آقاي ناصري آمده.» ميگفت امام وقتي اين را شنيدند، خوشحال شدند و لبخند زدند و بلند شدند كه بروند حرم و از من پرسيدند: حالا كجاست؟ من هم گفتم كه تو را كجا ديدم.
خلاصه من بلند شدم و رفتم منزل آقاي ميبدي و ديدم همه طلبهها بيرون ريختهاند كه مرا ببينند، از جمله خود آقاي رحيميان هم بودند. به هر حال امام فرموده بودند بروم و با ايشان ملاقات كنم. فردا خدمت ايشان رفتم و تا آمدم بگويم كه چه بود، ديدم رنگ امام تغيير كرد و اشك توي چشمش آمد، چون امام خيلي عاطفي بود. گفتم : آقا! چيزي نبود. تمام شد. فرمودند: «من هر شب توي حرم دعايت ميكردم». گفتم: آقا! اگر دعاي شما نبود، من هم اينجا نبودم. فرمودند: «من به جاي پدر و برادر تو. هر كاري داشتي به من بگو.» گفتم: «تشكر ميكنم.» و بلند شدم و بيرون آمدم.
نزديك
ازدواج ما شد و نزديك 1000دينار كه 20هزار تومن آن موقع ميشود پول لازم
داشتيم. به آقاي رضواني گفتم به آقا بگویيد كه ميخواهم ازدواج كنم و به 10
هزار تومن نياز دارم. امام گفته بودند اين پول را به آقاي ناصري بده دو
ماهه!
*به شما برنخورد؟
نه،
اخلاق امام را ميدانستم. هوش و حواس ما رفته بود دنبال كارهاي ازدواج و
زندگي جديد كه يك روز آقاي رضواني پيغام داد كه امام گفتهاند دو سه روز
ديگر سررسيد دو ماهت ميرسد. حواس امام خيلي جمع بود. خلاصه ما هم دست و
پایي كرديم و به تهران نوشتيم و پدرمان به يك طريقي پول را به دست ما رساند
و ما هم داديم به امام. امام هم هيچ تعارفي نكردند. البته شب عروسي به
توسط حاج آقا مصطفي يك پنج يا ده ديناري به ما دادند، اما آن پولي بود كه
به همه طلبهها ميدادند!