امیرحسین فردی از محسن مخملباف می گوید: مخملباف تغییری نکرده / مهم‌ترین مشخصه محسن، تندروی‌اش بود؛ یک


حسین قدیانی در روزنامه وطن امروز گفتگوی قابل تاملی را با امیرحسین فردی،نویسنده و مدیر مسئول "کیهان بچه ها"از موسسین حوزه هنری انجام داده است. فردی در این گفتگو با اشاره به لزوم تغییر در مدیریت فرهنگستان هنر، از رسالت هنر و هنرمند متعهد در این روزهای فتنه گون گفته و در نهایت به سبب آشنایی و رفاقت دیرینه اش با محسن مخملباف، سینماگر تندرو دیروز و امروز ایران، از ویژگی های شخصیتی مخملباف گفته و اینکه مخملباف، تغییر خاصی نکرده است!

به گزارش رجانیوز، فردی با اشاره به خاطرات خود از اقدامات عجیب مخملباف در سالیان ابتدایی انقلاب، معتقد است که وی دیگر حرفی برای گفتن در فیلم هایش نخواهد داشت. در ادامه بخش هایی از این گفتگو را می خوانید:

نویسنده‌ها اغلب شباهت به منطقه‌ای می‌برند که از آن برخاسته‌اند؛ «شریعتی» زاده کویر بود و فقر،‌ پس به جنگ زر و زور و تزویر رفت. فریادها و داد و بیدادهای«جلال» ریشه در طالقان داشت که هوایی سرد و ناسازگار دارد و کوه‌هایی خشن. از این شاخه به آن شاخته پریدن‌های آل‌احمد تداعی‌گر رودخانه‌های پرپیچ و خم طالقان است که به هر ده و روستایی سرک می‌کشد و به هیچ دریایی نمی‌رسد. به آرامش نمی‌رسد. «نیما» به غایت شبیه یوش است؛ کنجی دنج و جایی بکر که پرندگانش را با چهچهه‌های متفاوت می‌شناسند و یوشیج را هم با سبکی نو در شعر معاصر. «امیرحسین فردی» اما از جایی آرام، سرسبز، باطراوت و کوهستانی برخاسته است. انگشتر سلسله جبال شمال غرب کشور، نگینی دارد به نام سبلان، قله‌ای که برای فتح آن آهسته و پیوسته باید راه رفت.

من امیرحسین فردی را از کودکی می‌شناسم. فردی بیش از هرچیز، شبیه زادگاه خود سبلان است. شیب زندگی فردی درست مثل دامنه سبلان با متانت و بردباری رو به بالا می‌رود. فردی برای رسیدن به قله عجله ندارد. کوشاست اما حریص نیست. مدیرمسؤول کیهان‌بچه‌ها همان‌طور می‌نویسد که فوتبال بازی می‌کند؛ بیش از آنکه خود را به تحرک وادارد، توپ را می‌چرخاند و بازیکنان دیگر را در موقعیت گل قرار می‌دهد. در روزگار جوانی همبازی بازیکنانی در رده تیم ملی بود و هنوز جوان بود که دوستانش او را «امیرخان» صدا می‌زدند. فردی در نویسندگی، قدمش ثابت است و قلم را می‌چرخاند و چه بسیار نویسنده که در خیمه او صاحب قلم شدند. تیراژ جوانانی که با استادی فردی، نویسنده شدند و استعدادشان گل کرد، عجبا که حتی از تیراژ کتاب‌های فردی بیشتر است. در این روزگار آزگار، داشتن آموزگاری چون «امیرخان» یک غنیمت است.

در دوره‌ای که ارزش آدم‌ها به کوچکی موبایل‌شان است، فردی اصلا موبایل ندارد. در زمانه‌ای که بزرگی آدم‌ها را ترمز ABS ماشین‌شان تعیین می‌کند، فردی اصلا ماشین ندارد. او موبایل ندارد ولی زنگ زندگی‌اش خوش‌صداست و ماشین ندارد اما چرخ زندگی‌اش همیشه چرخیده. با این همه آقای نویسنده اهل ریاضت نیست و از زندگانی‌‌اش بسیار لذت می‌برد. برای او مصاحبت با جوانی چون من، از شرکت در مراسم معارفه«علی معلم» ارزش بیشتری دارد و اگرچه از شاعر دامغانی به بلندی و نیکی یاد می‌کند اما وعده‌اش را با من به بهانه شرکت در هیچ جلسه‌ای به تعویق نمی‌اندازد. سال‌هاست مدیرمسؤول کیهان‌بچه‌هاست اما وقتی در اتاقش کسی نباشد،«جلسه» را به رخ ارباب‌رجوع نمی‌کشد. فردی از مدیریت، تنها نشستن روی صندلی را نمی‌داند و خوب می‌داند اگر در چهره تبسمی داشته باشد، چیزی از ارزش مدیریتش کم نمی‌شود. قهرمان کتاب‌های فردی حتی اگر مسلمان نباشند،‌ وطن‌فروش نیستند. فردی، مردان رمان‌هایش را از همین مردم کوچه و بازار انتخاب می‌کند. قهرمانان آثارش، شاید بلد نباشند کراوات ببندند ولی خوب می‌دانند که مرد با درد دست و پنجه نرم می‌کند. عشق او به ایران و علاقه‌اش به مردم در سطر- سطر آثار او پیداست. فردی اهل زد و بند نیست. دوست ندارد با هیاهو زندگی کند. بزرگی‌اش محصول جار و جنجال‌هایش نیست. به دنیا و زندگی از دریچه دلش نگاه می‌کند و نان همین دل را می‌خورد. دلداده مردم است.به جرات می‌گویم هیچ نویسنده‌ای به اندازه او مونس درد و رنج مردم نبوده. فردی اما دلی نیز در گرو انقلاب دارد و آرام بودنش را هرگز نمی‌توان حمل بر بی‌تفاوتی او کرد.گفت‌وگوی من با فردی، کاملا مستند شروع شد.

امیرخان! به وعده‌تان عمل کردید و زمان مصاحبه، قربانی مراسم معارفه علی معلم نشد. این انتصاب را چگونه می‌بینید؟

«موسوی دیگر وجاهت و لیاقت نشستن بر کرسی ریاست فرهنگستان هنر را نداشت. فرهنگستان هنر یک نهاد مهم و تاثیرگذار در جمهوری اسلامی است و کسی که اداره این فرهنگستان را برعهده می‌گیرد باید از هر نظر چهره موجهی باشد و مسؤول سابق فرهنگستان در مسائل اخیر وجاهت خود را از دست داد و این فرد باید عوض می‌شد».

از فردی می‌پرسم که آیا وجاهت فرهنگی موسوی هم در حوادث اخیر از دست رفته است؟ و آیا این جابه‌جایی، به دخالت سیاست در فرهنگ تعبیر نخواهد شد؟ مدیر مسؤول کیهان‌بچه‌ها اینگونه پاسخ می‌دهد:

«وجاهت سیاسی جدای از وجاهت فرهنگی نیست. سیاست و فرهنگ با هم مجالست دارند. هم سیاست‌های فرهنگی ما مشخص است و هم فرهنگ سیاست‌ورزی ما و اصولا سیاست از دل فرهنگ بیرون می‌آید. به نظر من شاید این جابه‌جایی باید زودتر رخ می‌داد و امری محتوم بود که حالا امروز رخ داده است. اتفاقا جانشین مدیر قبلی، انسانی بسیار باسواد است که فرهنگ و تاریخ ما را به گفته دوست و دشمن به خوبی می‌شناسد. آقای معلم دامغانی فقط یک شاعر نیست و در اصل یک اندیشمند است که اندیشه‌‌های بسیار جذابی دارد و روی نکاتی از تاریخ انگشت می‌گذارد که از پس یک مورخ عادی برنمی‌آید. کارهای علی معلم یک حالت شهودی دارد و اندیشه‌هایش فوق‌العاده هنرمندانه است. به لحاظ شخصیتی هم چهره‌ای ممتاز است. البته ممکن است عده‌ای بگویند که جناب دامغانی وجهه ریاست ندارد و چهره‌اش اجرایی نیست. نباید فراموش کرد که سابق بر این آقای معلم پست‌های اجرایی فراوانی داشته و مثلا در دوره‌ای رئیس شورای موسیقی صدا و سیما بود و من البته معتقدم موفقیت ایشان در فرهنگستان، بستگی زیادی به همکارانی دارد که جناب معلم انتخاب خواهد کرد و با شناختی که از ایشان دارم، معتقدم زیاد جای نگرانی نیست».

به فردی می‌گویم فرض کنید اصلا این حوادث بعد از انتخابات رخ نمی‌داد،‌ در این صورت آیا موسوی را فرد مناسبی برای این پست می‌دانستید؟

«من راستش زیاد به این موضوع فکر نکرده‌ام، منتها من اخیرا روی ترکیب «فرهنگستان هنر» زیاد فکر کرده‌ام. به اعتقاد من واژه هنر ‌برای منتقل کردن میراث فرهنگی ایران،‌ واژه تنک و کوچکی است. ما در قالب هنر در گذشته سرزمین‌مان عمدتا در معماری و تا حدودی در نگارگری حرف‌هایی برای گفتن داشتیم، در حالی که عمده حرف ما در میراث فرهنگی غنی ایران، اغلب در قالب «ادب» مستتر است و با زبان ادبیات بیان شده و دنیا امروز فرهنگ ایرانی را بیشتر در قالب ادب می‌شناسد تا در شکل هنر. من منکر هنر نیستم اما وزن ادبی ما بسیار بیشتر از وزن هنری ماست. ما فرهنگ ایرانی را در دنیا بیشتر با همین ادب معرفی کرده‌ایم تا با هنر. آیا معماری و نگارگری ما به پای ادبیات ما می‌رسد؟ و می‌بینیم استعمار هم بیشتر همین ادبیات ما را و همین زبان ما را نشانه می‌گیرد و علیه حافظ و فردوسی می‌شورند و سعی در تغییر محتوای آثار این بزرگان دارند که خب، این قله‌های بلند از این بادها گزندی نخواهند دید و فرهنگ و هنر ما تا وقتی در قلعه ادبیات خانه کرده، از گزند بدخواهان آسوده است، لذا من فکر می‌کنم نام فرهنگستان ادب و هنر برای این نهاد برازنده‌تر است».

جناب فردی! شما در گذشته با محسن مخملباف سابقه دوستی و همکاری داشتید. چرا مخملباف عوض شد؟

اتفاقا مخملباف اصلا عوض نشده! آن زمان هم تند و عصبی و یکدنده و پرخاشگر بود، حالا هم همین خصوصیات را دارد.

ولی آن دوره علیه ضدانقلاب تند بود و الان علیه انقلاب.

برای محسن، تند بودن ملاک است، نه انقلاب و ضدانقلاب. مشکل او این بود که قبل از تهذیب نفس و تحصیل اخلاق پا در گلیم فرهنگ و سیاست گذاشت و الا الان هم محسن، همان محسن حوزه هنری است. الان هم دارد فحش می‌دهد،‌ آن زمان هم ناسزا می‌گفت. فقط مخاطب داد و بیدادهایش فرق کرده.

از آن روزها بگویید؛ تاریخ جالبی است.

سال 58 به همراه فرج‌الله سلحشور از مسجد «جوادالائمه(ع)» رفتیم خیابان فلسطین شمالی، حوزه اندیشه و هنر اسلامی. قرار بود در حوزه، بچه‌های انقلابی به جای فعالیت‌های کوچک، کارهای بزرگ‌تری بکنند. ما رفتیم و آنجا عضو شدیم. من مخملباف را 3-2 ماه بعد از اینکه رفتیم حوزه دیدم.

نخستین برخوردتان با مخملباف یادتان هست؟

جلسه قصه داشتیم. این سمیرا خانم آن موقع بچه قنداقی بود در بغل محسن. یک دست مخملباف، سمیرا بود، یک دستش کتابی به اسم «ننگ» که مجموعه داستان بود. جلد سفیدی هم داشت که وسطش با جوهر مشکی شده بود. با بچه آمده بود جلسه قصه. ما در حوزه می‌خواستیم مسیر تاریخ را، جهت‌گیری‌های دنیا را عوض کنیم؛ زود، حوصله هم نداشتیم! آن زمان آرمانگرایی در اوج بود.

آن زمان چه کسانی در حوزه بودند؟ مجید مجیدی ؟

نه مجید بعدا آمد.

میرشکاک بود؟

اینها بعدا آمدند.

سیدمهدی شجاعی؟

او هم بعدا آمد و خیلی هم در حوزه نماند، تا آنجایی که من خبر دارم. نخستین روزی که وارد حوزه شدم، دیدم یکی دارد تابلو می‌کشد. خسروجردی کار می‌کند و لطیفه می‌گوید. علی رجبی هم بود؛ پسر مرحوم دوانی، داشت نقاشی می‌کرد. چند تا خانم هم بودند که اسم‌شان یادم رفته. البته خیلی‌های‌شان چهره نشدند. دفتر ما در حوزه‌ اندیشه و هنر اسلامی، خانه قطبی بود که رئیس سازمان رادیو- تلویزیون دوران شاه بود. در سال 61 گفتند حوزه باید برود زیر نظر سازمان تبلیغات اسلامی. بعضی از دوستان سر همین جدا شدند بویژه که واژه زمخت«تبلیغات» خیلی با هنر جور درنمی‌آمد و فکر می‌کنم بچه‌های منتقد حرف‌شان حق بود و کار حوزه را دستخوش مدیریت‌های سلیقه‌ای سازمان تبلیغات می‌کرد. بعد هم آقای زم آمدند. من البته بنای جدا شدن از حوزه را نداشتم و به حوزه تعلق‌ خاطر داشتم بویژه که با بچه‌های حوزه هم دوست شده بودیم. در آن مقطع یک پرسشنامه‌ای به ما دادند و یکی از سوال‌ها این بود که شما تا به حال در عمرتان گناه کرده‌اید؟!!

حالا گناه کرده بودید یا نه؟

چه جوابی می‌دادم؟ اگر نمی‌گفتم گناه کرده‌ام، این خودش گناه است. اگر می‌گفتم گناه نکردم، این هم دروغ است. من مات و مبهوت مانده بودم که این سوال از کجا درآمده! و همان‌‌جا احساس کردم حوزه جای من نیست و این آدم‌ها با این بینش می‌خواستند در حوزه مدیریت کنند روی یک عده هنرمند نازک طبع! جالب اینجاست که مخملباف پشت‌سر این چیزها بود و حمایت می‌کرد. خلاصه! من با دلی گرفته آمدم کیهان.

چه سالی؟

61. از حوزه تا کیهان، پیاده آمدم. دفتر کیهان را هم بلد نبودم.


با چه واسطه‌ای آمدید کیهان؟

دوستانم آنجا بودند؛ آقای رخ‌صفت به من گفت سردبیر کیهان بچه‌ها از اینجا رفته و حیف است که مجله به حال خود رها شود. رخ‌صفت گفت: تو می‌توانی مجله را سرپا نگهداری. فضای باز کیهان برایم در مقایسه با فضای بسته حوزه خیلی جالب بود و در کیهان ماندگار شدم. بعد هم در جلسه شورا گفتند کسانی که در 2جا کار می‌کنند باید یک شغل داشته باشند، منظورشان من بودم! و من هم کیهان را انتخاب کردم. مخملباف هم گاهی می‌آمد.

در نامه‌ای که اخیر به مخملباف نوشته بودید، این احساس می‌شد که مخملباف حتی زمانی هم که مثلا خوب بود، بد بود. به خاطر همان که اشاره کردید؛ بدون تهذیب آمده بود سراغ سیاست.

مخملباف زیاد مهم نیست. از نظر من هم خودش چندان اهمیتی ندارد ولی سوژه خوبی است تا برای تندروها و افراطی‌ها سرمشق شود. مهم‌ترین مشخصه مخملباف، تندروی‌اش بود؛ یک تندروی وحشتناک و غیرقابل اغماض. به‌عنوان نمونه ما یک کلاس گرافیکی در حوزه داشتیم که دانشجویان جذب آن شده بودند. من در دفتر کارم نشسته بودم و یکدفعه دیدم از حیاط حوزه صدای عربده و داد و بیداد می‌آید. من در آن زمان مسؤول حوزه بودم و هر دوطرف، چه بچه‌های سازمان تبلیغات، چه بچه‌های حوزه روی شناختی که از من داشتند در دوره انتقال، مرا کردند مسؤول حوزه. من آمدم بیرون دیدم محسن دارد فحاشی می‌کند و حرف‌های رکیک می‌زند. به محسن گفتم: چی شده؟ گفت: چشمت روشن! بعد یک فحش خیلي بد به دانشجوی پسری داد که داشت با یک دانشجوی دختر، خیلی محترمانه صحبت می‌کرد. گفتم: چه اشکالی دارد؟ گفت: حوزه جای این قرتی‌بازی‌ها نیست. بعد گفت: اینجا یا جای من است یا جای اینجور کارها. من گفتم: حوزه جای کار هنری است و اینها دارند در حوزه هنرشان با هم حرف می‌زنند. بعد هم گذاشت، رفت. مخملباف یک چنین روحیه‌ای داشت. من هنوز دلم برای آن پسر دانشجو می‌سوزد. محسن، شخصیتش را خرد کرد. همین‌طور آن دختر را.

و حالا همین مخملباف«سکس و فلسفه» را می‌سازد.

محسن می‌گفت زن حق ندارد جورابش پاره باشد. همه اینها را می‌گفت ولی نماز نمی‌خواند. گاهی هم که می‌آمد نماز، با اکراه می‌آمد. خوب یادم هست که سرسری می‌خواند. خیلی وقت‌ها که اصلا نماز نمی‌خواند.

مخملباف علاوه بر اینکه چند صباحی یک رفاقتی با پدر ما داشت، همسایه ما هم بود. مادرم تعریف می‌کند که خانم مخملباف می‌آمد خانه‌ ما و از محسن شکایت می‌کرد که نمی‌گذارد ما روی فرش بخوابیم و می‌گفت مسلمان باید در جای زمخت زندگی کند.

خیلی رفتار غیرمتعارفی داشت. البته بخشی از رفتارش به خاطر این بود که مخملباف نه کودکی کرد نه نوجوانی و نه جوانی. در همان بچگی خیلی مشکل داشت؛ مشکلات خانوادگی و مشکلات دیگر. بعد هم در سن 17سالگی افتاد زندان و به خیال خودش قهرمان شد.

ماجرای برخوردش با مستخدم حوزه چه بود؟

حوزه باغ بزرگی داشت و نیاز به باغبان داشت. این باغبان‌ها از قبل در حوزه بودند و کاری هم به کار کسی نداشتند. با خانواده هم بودند و در یک گوشه حوزه 2 تا اتاق داشتند و با زن و بچه زندگی می‌کردند. یک روز مخملباف گیر داد که ما باید اینها را بیرون کنیم؛ اینها جاسوس هستند و ستون پنجم ضدانقلابند. من به محسن گفتم: روی چه حسابی همچین حرفی می‌زنی؟ و بر فرض که چنین باشد، آیا این وظیفه ماست؟ مگر مملکت قانون ندارد؟ من این حرف‌ها را كه زدم محسن عقب‌نشینی کرد. 2 روز بعد گفت: باید شورا تشکیل شود که اینها را بریزیم بیرون یا نه. بعد هم رفت آنقدر در مخ این بچه‌ها خواند که شورا قبول کرد اینها را از حوزه به طرز بدی انداختند بیرون. بعد هم باغ حوزه شروع کرد به خشک شدن. نه باغبانی آوردند نه کسی به گل‌ها آب می‌داد. من واقعیتش روزی یکی- دو ساعت کارم شده بود آبیاری درختان و گل‌های حوزه. محسن استاد این بود که عواطف آدم‌ها را زیر پایش له کند. من یک روز به شوخی به مخملباف گفتم: محسن! اگر روزی کسی را پیدا نکنی، با چه کسی دعوا می‌کنی؟ سمیرا آن موقع تازه راه افتاده بود، گفت: با این سمیرا دعوا می‌کنم، اینقدر دعوا می‌کنم تا خودم را تخلیه کنم. بله، همچین آدمی بود. سرهمین من می‌گویم محسن هیچ تغییری نکرده.

آن زمان حال ضدانقلاب را می‌گرفت، الان...

الان دارد حال خودش را می‌گیرد. پیش‌بینی من برای محسن، آینده‌ای بسیار خطرناک و تاریک است و روزگار خوبی نخواهد داشت. محسن الان دارد خودزنی می‌کند.

آخرین باری که مخملباف را دیدید، کی بود؟

هفته‌های منتهی به پایان جنگ.

کجا؟

آمده بود این اواخر اطراف مسجد جوادالائمه(ع). آنجا زندگی می‌کرد. آخرین شهیدی که ما در مسجد داشتیم، «حسن جعفربگلو» بود. حسن خیلی باسواد و بااستعداد بود. بچه باادبی بود. محسن با من و حسن می‌آمد حوزه. یک موتور فسقلی هم داشت که ما را سوار می‌کرد. ما خیلی به هم نزدیک شده بودیم. محسن تازه وارد کار سینما شده بود که مصادف شد با شهادت حسن. ما داشتیم پیکر حسن را تشییع می‌کردیم. از 13 متری حاجیان که آمدیم سر چهارراه امامزاده عبدالله، دیدم محسن سر چهارراه ایستاده و همینطور دارد نگاه می‌کند. من از جماعت جدا شدم و رفتم پیش محسن گفتم: این حسنه‌ها! گفت: آره می‌دونم. فهمیدم! گفتم: نمی‌آیی برویم. گفت: نه، من که با حسن این حرف‌ها را ندارم. حالا محسن با حسن یک عمری نان و نمک خورده بود. من همانجا فهمیدم بريده. قبلش شک داشتم اما آن روز مطمئن شدم. بعد هم یک روز آمد در خانه ما و با موتور رفتیم بیرون. به محسن گفتم: عالم سینما چه جوری است؟ گفت: عالم خیلی بدی دارد. یکی از این کارگردان‌ها آنقدر خودش را معتاد کرده که حال ندارد برود روی سن جایزه‌اش را بگیرد. این نظرش بود راجع به سینما. من به او گفتم: اگر این دنیا اینقدر بد است، تو آنجا چکار می‌کنی؟ البته این ربطی به سینما ندارد. محسن هر جای دیگری هم می‌رفت به همین جا کشیده می‌شد. ما وقتی از حوزه آمدیم کیهان، 5 نفر بودیم: من و مصطفی رخ‌صفت و تهرانی و محسن پلنگی و آقای گرامی. بعد ما فهمیدیم در حوزه فیلمی ساخته شده به نام «استعاذه». محسن همان زمان که ما از حوزه آمدیم کیهان کلی برای ما حرف و حدیث درست کرده بود که اینها لیبرال بودند که از حوزه رفتند و ما که در حوزه ماندیم حزب‌اللهی هستیم. ما فیلم «استعاذه» را که دیدیم، دیدیم خیلی این بودار است؛ در فیلم، 5 نفر بودند که دارند از دست شیطان فرار می‌کنند، غافل از آنکه شیطان در وجودشان لانه کرده و از چنگال شیطان هیچ‌گونه رهایی ندارند. بعد یکی به ما از قول مخملباف گفت: محسن برای شما 5 نفر این فیلم را ساخته! یک همچین آدمی است مخملباف. محسن به خیلی افراد پشت کرد و از جمله به خودش. مشکل مخملباف سینما نبود، خودش بود. در هر حال محسن یک تراژدی است در میان دوستان بعد از انقلاب ما. الان هم نوشته‌هایش فارغ از محتوا، نثر بسیار مستهجن و غیرادبی‌اي دارد و از نظر فرم بسیار سست است. اینها نشان می‌دهد محسن تهی شده. حالا این آدم شده رهبر مبارزه(!) محسن پایان غم‌انگیز یک زندگی است و بعد از این من معتقدم مخملباف دیگر نمی‌تواند فیلم بسازد چون از درون هیچ هنری برای عرضه ندارد و تهی شده.

این تهی شدن دقیقا به چه معناست؟

محسن تمام اندوخته‌هایش را هزینه کرده. نثر این روزهای محسن نشان می‌دهد که این آدم هیچ معامله‌ای ندارد و کفگیرش به ته دیگ خورده. من نمی‌دانم غرب با این آدم چه خواهد کرد. وقتی که تاریخ مصرف این آدم تمام شد، مقصد بعدی‌اش کجا خواهد بود و آیا اصلا جایی راهش می‌دهند؟

و شما هنوز دلتان برای مخملباف می‌سوزد؟

محسن می‌توانست در خدمت جامعه خودش باشد. همین جا بماند، انتقادش را بکند، حرفش را بزند ولی در سرزمین خودش باشد. تاریخ نشان داده هنرمندی که به وطن خودش پشت می‌کند مثل ماهی‌ای می‌ماند که از آب به خشکی پرتاب شود؛ یک مدتی دست و پا می‌زند ولی بعد جان می‌دهد. فعلا مخملباف دارد دست و پا می‌زند. مخملباف زمانی شهره شد و زمانی چهره شد که در ایران بود و از دریچه نگاه خودش به مشکلات خیره می‌شد و فیلم می‌ساخت. بله، من ناراحتم که این روزها را برای محسن می‌بینم. آیا حد محسن، مجری شدن برای شبکه‌هایی است که به ما فحاشی می‌کنند؟ ... حیف!... و چقدر بدسلیقه‌اند کسانی که ملت عزیز و نجیب ایران را به ثمن بخس می‌فروشند.

متن کامل این گفتگو را در ستون گفتگوی رجانیوز بخوانید

بررسي دكترين نظامي عربستان در جنگ يمن


يك كارشناس مسائل خاورميانه در بررسي دكترين نظامي عربستان در جنگ يمن، گفت كه رفتار نظامي عربستان در اين جنگ، چه در اصول و چه در تاكتيك‌هاي رزمي شباهت بسيار نزديكي با دكترين نظامي رژيم صهيونيستي در جنگ‌هاي لبنان و غزه دارد.

هادي مجيدي كارشناس مسائل خاورميانه در گفتگو با فارس در تشريح دكترين نظامي عربستان در جنگ يمن گفت: رفتار نظامي عربستان در جنگ ششم يمن كه بين دولت مركزي با الحوثي‌ها در جريان است، چه در اصول و چه در تاكتيك‌هاي رزمي شباهت بسيار نزديكي با دكترين نظامي رژيم صهيونيستي در دو جنگ لبنان و غزه دارد.

وي با بيان اينكه يكي از اصول اوليه جنگي رژيم صهيونيستي حمله سريع و غافلگير كننده مي‌باشد و اين رژيم نمي‌تواند جنگي دراز مدت را به اجرا گذارد، اظهار داشت: همين رفتار در تركيب نيروهاي سعودي نيز ديده مي‌شود، چرا كه آنها تصور مي‌كردند با ورود به اين جنگ و به كارگيري نيروي هوايي، زميني و توپخانه مي‌توانند در مقابل حوثي‌ها به سرعت به نتيجه برسند، در صورتي كه غافلگيري نيروي زميني منجر به اين شد كه تلفات زيادي را در بخش زميني و كماندويي داده و اسراي زيادي را در مقابل حوثي‌ها بر جاي بگذارند.

اين كارشناس مسائل خاورميانه ادامه داد: از اين رو عربستان مجدداً ناچار شد كه با تكيه بر برتري هوايي وارد جنگ شود كه اين قسمت نيز با اصول جنگ رژيم صهيونيستي شباهت كاملي دارد، يعني زمانيكه عربستان نتوانست با نيروي نظامي زميني وارد اراضي حوثي‌ها در شمال يمن شود ناچار شد كه از نيروي هوايي خود استفاده كند.
به گفته مجيدي اين اقدام سعودي‌ها كاملاً مشابه رفتار رژيم صهيونيستي در مقابل نيروي‌هاي مقاومت لبناني و فلسطيني است.

وي با اشاره به اينكه نيروي هوايي و آتشباري توپخانه متكي به اطلاعات دقيق از مناطق جنگي است، گفت: دستگاه اطلاعاتي نظامي سعودي همچون رژيم صهيونيستي در جنگ‌هاي لبنان و غزه، فاقد اطلاعات دقيق در جنگ با حوثي‌ها مي‌باشد.

مجيدي ادامه داد: اين ضعف باعث شد كه عربستان در اين مرحله از جنگ همانطور كه صهيونيست‌ها ناچار شدند مراكز شهري و غير نظامي را به دليل فقدان اطلاعات لازم مورد هدف قرار دهند.

اين كارشناس خاورميانه عدم كارآمدي نيروهاي زميني سعودي براي پيشروي در خاك يمن و ناگزير شدن آنها به هلي برن (پياده كردن نيرو از طريق هوا) در سايه آتشبار هوايي براي پيشروي در مناطق تحت تسلط حوثي‌ها را از ديگر شيوه‌هايي خواند كه شباهت فراواني به تحركات رژيم صهيونيستي در جنگ لبنان داشته و اظهار داشت: عربستان سعودي نيز همانند رژيم صهيونيستي در اين كار ناكام ماند.

به گفته مجيدي پاشنه آشيل رژيم صهيونيستي در جنگ ضعف محيط داخلي و آسيب پذيري آن در كشيده شدن جنگ به داخل فلسطين اشغالي است.

وي يادآور شد: عربستان سعودي نيز با اين ضعف دست به گريبان است يعني سعودي‌ها به شدت واهمه دارند كه حوثي‌ها دامنه جنگ را به داخل عربستان بكشند، چرا كه در اين حالت آسيب پذيري‌ عربستان به شدت بالا مي‌رود.
مجيدي با اشاره به سقوط سه پايگاه عربستان در مقابل حوثي‌ها گفت: نكته مهمتر اين كه با توجه به بافت و تركيب جمعيتي در جنوب عربستان كه هم مرز با يمن و مناطق استقرار حوثي‌ها مي‌باشد، چنانچه دامنه جنگ به داخل عربستان كشيده شود زمينه گسترده‌اي را براي ناامني در داخل عربستان براي سعودي‌ها به وجود مي‌آورد.

اين كارشناس خاورميانه ادامه داد: همين مساله به نحو ديگري در فلسطين اشغالي جريان دارد كه بواسطه هدف قرار گرفتن مناطق صهيونيست‌نشين، شاهد كوچ گسترده صهيونيست‌ها به مناطق مركزي در زمان دو جنگ اخير بوديم كه شرايط فلج اقتصادي و اجتماعي را براي اين رژيم به وجود آورده و خسارت‌هاي عظيمي را نيز به آن وارد كرد.
مجيدي شباهت ديگر رفتار عربستان با رژيم صهيونيستي در جنگ‌هاي خود را مديريت و همراهي آمريكا خواند كه در آن بخشي از اهداف راهبردي آمريكا در منطقه دنبال مي‌شد.

وي در عين حال خاطرنشان كرد: در جنگ سعودي با حوثي‌ها نيز حضور آمريكا در كنار عربستان سعودي به چشم مي‌خورد و آمريكايي‌ها كمك‌هاي مستقيم و غيرمستقيم تسليحاتي، مالي و حتي اطلاعاتي خود را به عربستان سعودي ارائه مي‌دهند براي اينكه عربستان بتواند بخشي از اهداف آمريكا را در حوزه «باب المندب» و حوزه غربي اقيانوس هند تامين كند.

فضلي نژاد: روشنفکران سکولار در "ترورهاي آکادميک" مشارکت دارند


"پيام فضلي‌نژاد" پژوهشگر مسايل سياسي- فرهنگي به ارائه «روش‌شناسي ترورهاي آکادميک» پرداخت و همچنين نمونه‌هايي از انواع ترورها را در مدل‌هاي کودتاي مخملي ذکر کرد.

پيام فضلي‌نژاد در گفت‌وگو با ايرنا، براساس اسناد تاريخي به تشريح استراتژي مشترک سه سازمان جاسوسي سيا (CIA)، موساد و اينتليجنس سرويس انگلستان (MI6) در پروژه‌ي پيچيده «ترورهاي آکادميک» و نسبت اين ترورها با استراتژي کودتاي مخملي پرداخت و گفت: در دوره جنگ سرد اين عمليات با اسم رمز «گلاديو» شناخته مي‌شد.

وي با بيان اينکه همواره پس از ناکامي کودتاهاي انتخاباتي، سازمان جاسوسي سيا با ترورهاي آکادميک يک پروژه جنگ رواني را کليد مي‌زند، ادامه داد اين ترورها مقدمه ورود به فاز جديدي براي تحقق کودتاي مخملي است.

اين پژوهشگر با بازخواني يک نمونه تاريخي، از همکاري روشنفکران ليبرال مثل «مارگريت دوراس» (روشنفکرترين زن فرانسه! و نويسنده فيلمنامه هيروشيما عشق من) با پليس مخفي فرانسه و موساد براي يک ترور آکادميک مانند قتل پرفسور «مهدي بن‌برکه» (روشنفکر مراکشي) اضافه کرد: «روشنفکرترين زن! در اردوگاه ليبرال سرمايه‌داري چه بسا يک قاتل بالقوه باشد.»

وي معتقد است که برمبناي تاکيدات مقام معظم رهبري مبني بر شناخت ابعاد جنگ نرم، با شناخت اين تاکتيک‌هاي امنيتي، خطرات احتمالي نيز کاهش مي‌يابد.

فضلي‌نژاد هشدار داد که امکان تکرار اين نمونه‌ها در ايران نيز وجود دارد و لذا بر اساس تجربه تاريخي بايد هوشمندانه، مراقب اقدامات تروريستي روشنفکران ليبرال بود.

وي با اشاره به سخنان مقام معظم رهبري در نماز جمعه 29 خرداد 1388 گفت: تا امروز چند ترور مشکوک صورت گرفته است که يکي از آن‌ها ترور خواهرزاده موسوي بود که بالاخص شخص ميرحسين موسوي مسوول آن بود و بايد به اين سبب تحت تعقيب کيفري قرار گيرد.

فضلي‌نژاد ادامه داد: ترور مشکوک ديگر، قتل ندا آقاسلطان بود که باز هم موسوي، محمد خاتمي و مهدي کروبي مسوول آن بودند و بايد محاکمه شوند. سران فتنه مسوول خون تمامي جانباختگان و آسيب‌ديدگان حوادث پس از انتخابات هستند.

اين پژوهشگر با اشاره به خطبه‌هاي نمازجمعه تاريخي 29 خرداد رهبر معظم انقلاب افزود: ولي امر مسلمين صراحتا مي‌فرمايند که دعوت‌کنندگان به اردوکشي‌هاي خياباني مسوول ترورهاي احتمالي نيز هستند. صريح و شفاف فرمودند تا جاي شبهه‌اي نماند. عين جملات حضرت آقا اين است: «براى نفوذىِ تروريست... چه چيزى بهتر از پنهان شدن در ميان اين مردم؛ مردمى که ميخواهند راهپيمايى کنند يا تجمع کنند. اگر اين تجمعات پوششى براى او درست کند، آن‌وقت مسووليتش با کيست؟... تو خيابان از شلوغى استفاده کنند، بسيج را ترور کنند، عضو نيروى انتظامى را ترور کنند و... محاسبه‏ى اين واکنش‌ها با کيست؟... دل انسان خون مي‌شود از اين حوادث... من از همه مي‌خواهم به اين روش خاتمه بدهند. اين روش، روش درستى نيست. اگر خاتمه ندهند، آن‌وقت مسووليت تبعات آن، هرج و مرج آن، به عهده‏ى آنهاست.»

وي ادامه داد: با استنتاج منطقي از فرمايشات مقام معظم رهبري و با استناد به اسناد سازمان جاسوسي سيا که ارائه خواهم کرد، مي‌گويم که نظر شخصي من اين است ميرحسين موسوي، سيد محمد خاتمي و مهدي کروبي مسوول ترورهاي آکادميک و بالاخص ترور شهيد «مسعود علي‌محمدي» هستند و بايد براي اين اتهام نيز تحت تعقيب کيفري قرار گيرند.

فضلي‌نژاد توضيح داد: چون ترورهاي آکادميک نيز از حيث مبنايي، از همان جنس ترورهاي حين اغتشاشات هستند. يک هدف‌گذاري استراتژيک امنيتي را دنبال مي‌کنند، اما در روش با يکديگر متفاوت هستند. ترکيبات و آثار صوري آن‌ها فرق مي‌کند، اما در غايت با هم اشتراک دارند.

نويسنده پرفروش‌ترين کتاب سياسي سال افزود: فاز جديدي از پروژه کودتاي مخملي کليد خورده است که نشانه آن را مي‌توان در ترور استاد فيزيک دانشگاه تهران ديد. سازمان جاسوسي سيا در پروژه جنگ نرم و کودتاي مخملي از يک دستورالعمل کلاسيک پيروي مي‌کند که براساس آن، همراه با نبرد ايدئولوژيک، بايد پروژه ترورهاي آکادميک- ايدئولوژيک نيز پيش رود.

وي با اشاره به اينکه "همواره پس از ناکامي کودتاهاي انتخاباتي، سازمان جاسوسي سيا با ترورهاي آکادميک پروژه جديدي براي جنگ رواني‌ را کليد مي‌زند"، هشدار داد: نمونه‌هاي شگفت‌انگيز تاريخي از نيم قرن پيش تا امروز، به ما مي‌گويند که پس از ناکامي آمريکا در پروژه‌هاي کودتاي انتخاباتي، ترورهاي آکادميک با چندين هدف متعدد، اما مرتبط دنبال مي‌گردد که پيچيده، سلسله‌وار و حساس است.

فضلي‌نژاد درخصوص نمونه‌هاي تاريخي از اين مساله خاطرنشان کرد: «دانيل گنسر»، استاد تاريخ معاصر دانشگاه سوئيس، امسال با انتشار کتاب مهمي با نام «ارتش‌هاي سري ناتو» فاش ساخت که وقتي چپ‌گرايان اروپايي در ميانه دهه 1940 در انتخابات از اقبال عمومي برخوردار شدند و علي‌رغم همه‌ي کمک‌هاي بلوک غرب به ليبرال‌ها، چپ‌گرايان توانستند در انتخابات‌هاي پارلماني برنده شوند، آمريکا براي کاهش راي آنان در دوره‌هاي بعدي انتخابات، پروژه موسوم به «بمب‌گذاري‌هاي سياه» را طراحي کرد. دانيل گنسر مي‌نويسد که اين بمب‌گذاري‌ها به دروغ به چپ‌گرايان نسبت داده مي‌شد تا از اعتبار آنها را در ميان راي‌دهندگان بکاهد.

نويسنده کتاب «شواليه‌هاي ناتوي فرهنگي» اظهار داشت: بنابراين، سازمان جاسوسي سيا هم با بمب‌گذاري‌هاي منجر به ترور، عده‌اي از مخالفان خود را حذف مي‌کند و هم از رهگذر پروژه‌اي تبليغاتي- رواني، با مسوول دانستن دولت‌هاي ضدآمريکايي سعي در بي‌اعتباري آنان نزد شهروندان‌شان دارد و هم اين خرابکاري‌ها را پيش‌زمينه‌اي براي استمرار پروژه کودتاي انتخاباتي خود در ادوار آينده فرض مي‌کند. از اين رو، بايد از چند زاويه متفاوت به حادثه ترورهاي آکادميک حساس باشيم. يک زاويه مهم آن، همان بحث جنگ جديد رواني براي استمرار پروژه کودتاي مخملي است.
فضلي‌نژاد در توضيح ديدگاه خود گفت: پروژه کودتاي سبز در ايران چند شکست سهمگين را پشت سر گذاشت. اولين آن، شکست در پروژه «بحران مشروعيت» و مشروعيت‌زدايي از نظام بود که نزديک به 20 سال است دنبال مي‌شود. بحران مشروعيت بايد به سقوط ايدئولوژيک يک نظام منتهي شود؛ يعني فلسفه نظام نزد مردم از اعتبار بيفتد، چون فروپاشي ايدئولوژيک مقدمه سقوط فيزيکال يک نظام است. اين روند را عبدالکريم سروش و حسين بشيريه به عنوان رهبران فکري اصلاحات دنبال مي‌کردند.

وي خاطرنشان کرد: دومين آن پروژه ايجاد «بحران همبستگي» در کشور بود. بدين معنا که پس از مشروعيت‌زدايي، «شکاف دولت با ملت» پديد آيد؛ همان پروژه‌اي که ناصر تکميل همايون حتي براي تئوريزه کردن آن کتاب نوشت و اگر پژوهشي در ادبيات محمد خاتمي در دوران رياست جمهوري‌اش شود، مي‌بينيم که او هم اين بحث را بارها تکرار کرده است. در حماسه 9 دي 1388 روسياهي اين پروژه و کارگزاران آن را ديديم.

نويسنده پرفروش‌ترين کتاب سياسي سال اظهار داشت: تا اينجا، هم مشروعيت نظام و هم همبستگي دولت- ملت در بالاترين ضريب خود قرار دارد و اساسا همين زمينه‌ها بود که کودتاي مخملي را به شکست کشاند.

وي، سومين مرحله را پروژه ايجاد «بحران کارآمدي» دانست و ادامه داد: اين يعني نظام را در سطوح گوناگون از جمله «مديريت بحران» و حتي مديريت دولتي ناکارآمد نشان دهد که صهيونيست‌ها با جديت آن را پيگيري مي‌کنند، اما ثمري نيافته‌اند.

وي خاطرنشان کرد: چهارمين مرحله، عبور از فاز جنگ نرم به فاز عمليات مخفي شبه‌نظامي و تلاش براي ايجاد جنگ‌هاي شهري است که چندين مدل متفاوت دارد. به‌اصطلاح، ديگر قدرت نرم ته کشيده است و ناکارآمدي خود را نمايان ساخته، پس بايد وارد فاز نظامي نامحسوس شد.

پژوهشگر موسسه کيهان افزود: اينجاست که روکش مخملي از روي دستکش چدني کنار مي‌رود و صهيونيست‌ها مي‌کوشند تا کار را به جنگ‌هاي شبه نظامي بکشانند. همين مراحل را از دهه 1960 در شيلي مي‌بينيم که آمريکايي‌ها پروژه معروف «ترک 1» و «ترک 2» را اجرا کردند، اما موفق به براندازي نرم نشدند و در نهايت کار را به «جنگ شهري» و کودتاي نظامي عليه سالوادور آلنده کشاندند.

وي با بيان اينکه در دهه 1980 در نيکاراگوئه هم همين مراحل طي شد و نتيجه نگرفتند، گفت: آمدند يک ارتش شبه‌چريکي که به کنتراها معروف شد، راه انداختند تا با جنبش مردمي سانديست‌ها بجنگد و آن‌ها را از قدرت کنار بزنند. حمام خوني راه انداختند که حتي ساموئل هانتينگتون هم در کتاب «موج سوم دموکراسي» از آن با تاسف ياد مي‌کند؛ ببينيد ديگر چه وضعي بوده که استراتژيست پنتاگون هم تاسف مي‌خورد!

فضلي‌نژاد اضافه کرد: با اين کشتارها در نيکاراگوئه، آمريکايي‌ها براي چند سال موفق شدند، اما دوباره در انتخابات، سانديست‌ها پيروز شدند و اکنون قدرت را در دست دارند. امکان چنين کاري را در ايران ندارند. پس بايد چه کنند؟ مي‌روند به دنبال چند مدل مشابه از ترور و کشتار در کودتاي مخملي چکسلواکي و لهستان در سال 1989 که اروپاي شرقي فرو ريخت.

وي ادامه داد: در مدل‌هاي سال 1989 اروپاي شرقي، مثل آشوب‌هاي پراگ، در ميان تظاهرات چند نفر را ترور مي‌کنند و گردن دولت حاکم مي‌اندازند تا مردم را عليه رژيم برانگيزند. جالب است که بعد از سال‌ها، اکنون فاش شده که اساسا يا خيلي از اين ترورها، خبر دروغي بيش نبوده که راديو اروپاي آزاد مي‌ساخته است يا اينکه ترور را سازمان سيا سازماندهي کرده بود و توسط ابزارهاي تبليغاتي‌اش به گردن دولت هدف کودتا مي‌انداخت.

اين پژوهشگر با بيان اينکه ترورها، به سبب جنس رواني و برانگيختن واکنش‌هاي عصبي، مقدمه اين فاز جديد هستند، اظهار داشت: اين، يعني مقدمه گذار از جنگ نرم به جنگ شهري يا نبرد شبه‌چريکي براي سقوط يک نظام سياسي. اينجا هم بايد تعبير دقيق مقام معظم رهبري را به کار برد که احمق‌ها خيال کرده‌اند اينجا گرجستان است. حالا از استراتژي گرجستان نتيجه نگرفته‌اند و اين‌بار خيال کرده‌اند اينجا چکسلواکي يا نيکاراگوئه است و دوباره، دور تسلسل حماقت را طي مي‌کنند که البته سرنوشت محتوم آن‌ها هم جز اين نيست.

فضلي‌نژاد با تبيين انگيزه و هدف ترورهاي آکادميک، درباره ترور استاد علي‌محمدي گفت: ترورهايي از جنس ترور شهيد علي‌محمدي با مدل‌هاي پيشين متفاوت است، اگرچه در يک خط استراتژيک طبقه‌بندي مي‌شوند. ترکيبي از اجزاء گوناگون کنار هم قرار مي‌گيرد. هم يک مغز علمي را نابود مي‌کنند. هم جنس اين ترور فارغ از وجه آکادميک آن، يک ترور ايدئولوژيک هم هست. يعني دانشمندي متدين، ضدآمريکايي و خدمتگذار نظام اسلامي هدف ترور است.

وي اضافه کرد: هم اين ترور، مستعد ايجاد يک جنگ رواني جديد است و هم به خيالشان آينده نگرانه است. يعني فکر مي‌کنند که با چنين ترورهايي و از رهگذر يک جنگ رواني جديد، به‌تدريج نظام را بي‌اعتبار مي‌کنند. قطعا در روزهاي آينده موج خبرسازي‌هاي گروهک موسوم به «جنش سبز» را خواهيم ديد و اگر آن موج خبري را با مدل سازمان سيا براي ترورهاي آکادميک مقايسه کنيم، کاملا منطبق خواهند بود. هدف، تنها از ميان برداشتن يک مغز علمي متدين نيست، بلکه هدف يک پروژه چندمنظوره و پيچيده است که بايد نخبگان ما با دقت ابعاد آن را رصد کنند.
اين پژوهشگر سياسي افزود: من ميان تئوريسين‌هاي پنتاگون، فرانسيس فوکوياما را کمي مطلع‌تر از جوزف ني و جين شارپ و رابرت هلوي درباره فلسفه تشيع يافته‌ام. در دهه 1980، سميناري در اسرائيل برگزار شد، به‌نام «بازشناسي هويت شيعه» و فوکوياما سخنراني جالبي داشت. مي‌گفت: «شيعه، زرهي به نام ولايت پذيري به تن دارد و قدرتش با شهادت دو چندان مي‌شود. شيعه، عنصري است که هر چه او را از بين مي‌برند، بيشتر مي‌شود.»
وي با اظهار تعجب از اينکه با داشتن چنين تحليلي باز هم در مقام عمل، حماقت‌هاي بزرگ مي‌کنند، گفت: انسان متديني را به شهادت مي‌رسانند که به فرمايش حضرت امام خميني(ره) در پيام به مناسبت شهادت دکتر مفتح «جوانان متعهد ما براي نيل شهادت در راه خدا درخواست دعا مي‌کرده و مي‌کنند، بدخواهان ما که از همه جا وامانده دست به ترور وحشيانه مي‌زنند، ما را از چه مي‌ترسانند؟!»

فضلي‌نژاد افزود: جان استاک ول، رهبر سابق عمليات مخفي سيا در کتاب نگهبان اورنگ نوشته‌ است که 10 درصد از رقم 6 ميليوني کشته‌شدگان جنگ سرد را ترورهاي آکادميک، قتل‌هاي روشنفکران، سياستمداران، رهبران مذهبي و حتي آموزگاران در 60 کشور جهان تشکيل مي‌دادند که همه توسط «معاونت هماهنگي عملياتهاي CIA» برنامه ريزي و اجرا شدند.

وي گفت: همچنين فرانسيس ساندرس در پژوهشي پيرامون ترورهاي آکادميک و ايدئولوژيک توسط آمريکا مي‌گويد حداقل رقمي که از ترورهاي CIA گزارش شده، 150 هزار نفر است و اين مقتولان از نظر آمريکا «متهم» يا «متمايل» يا «فعال» در جبهه‌ي مخالفان و منتقدان بلوک غرب و نظام‌هاي ليبرال بودند.

نويسنده پرفروش‌ترين کتاب سياسي سال ادامه داد: پروژه ترورهاي آکادميک، بخشي از پروژه بي‌ثبات‌سازي سياسي است که در ماه مي سال 1948 توسط جرج کنان (معمار جنگ سرد) در مانيفستي به نام «جنگ سياسي» تعريف شد. اين مانيفست در زمره اسناد ويژه‌اي است که هيچ‌گاه به طور کامل از طبقه‌بندي امنيتي خارج نمي‌شود، اما در سال 2007 بخش کوچکي از آن توسط آرشيو اسناد ملي پنتاگون منتشر شد.

وي با شگفت‌انگيز خواندن اينکه جرج کنان، پس از آنکه چگونگي ساختن «جامعه مدني» توسط نيروهاي اپوزيسيون را شرح مي‌دهد، به عمليات نظامي از سوي کميته‌هاي موسوم به «آزاديبخش» اشاره مي‌کند، ادامه داد: وي مي‌نويسد ترورهاي آکادميک، خرابکاري امنيتي و مداخله نظامي در جنگ نرم لازم است. اينجاست که من معتقدم يک بازنگري در کل برداشت‌هاي فلسفي‌مان از غرب بايد بکنيم.

اين پژوهشگر ادامه داد: فلسفه و علوم انساني غرب، جداي از جنگ‌هاي جاسوسي و سياسي آن‌ها نيست. البته اين بحث پردامنه‌اي است. ولي نکته‌وار مي‌گويم که اگر کسي صادقانه، اما فقط با ديدگاه تئوريک محض بخواهد به نقد جامعه مدني و ديگر اجزاي فلسفه سياسي غرب بپردازد، سر خودش و مخاطبانش با هم کلاه رفته است.

فضلي ‌نژاد گفت: نسخه تکميلي مانيفست جنگ سياسي، توسط رابرت هلوي ارائه شده است. هلوي که افسر اطلاعاتي سابق ارتش آمريکا، استاد دانشگاه هاروارد و دستيار جين شارپ است، در کتاب «جنگ استراتژيک نرم» ذيل دستورالعمل‌هاي خود براي براندازي يک رژيم، تاکتيک‌هاي «تخريب اموال»، «تصرف اماکن عمومي»، «اشغال اموال مردم» و... را مجاز مي‌داند و به از ميان برداشتن مخالفان انقلاب‌هاي مخملي نيز حکم مي‌دهد.

نويسنده کتاب «شواليه‌هاي ناتوي فرهنگي» با ارائه «روش‌شناسي ترورهاي آکادميک» به ذکر نمونه‌اي از ترور پرفسور مهدي بن برکه (روشنفکر مراکشي) پرداخت و گفت: فرانسوي‌ها در دهه 1960 پروژه تشکيل يک «شبکه جاسوسي دانشگاهي» را در مراکش دنبال مي‌کردند و همه تلاش خود را براي ارتباط گرفتن با پرفسور مهدي بن برکه، سياستمدار مشهور ضدآمريکايي و رهبر اتحاديه ملي نيروهاي توده‌اي، معطوف ساختند.

وي در توصيف شخصيت بن برکه، وي را از بانيان استقلال مراکش خواند که فکر تاسيس دانشگاه سه قاره را براي تربيت روشنفکران ضداستعماري دنبال مي‌کرد و افزود: اين فرصت خوبي براي تاثيرگذاري سرويس جاسوسي فرانسه روي محافل آکادميک و روشنفکري ضدآمريکايي به شمار مي‌رفت. به همين منظور، فرانسوي‌ها کوشيدند تا به هر طريقي به بن برکه نزديک شوند، اما نتوانستند و تمام نقشه‌هايشان به هم ريخت. بنابراين تصميم به کشتن اين روشنفکر ضدآمريکايي گرفتند.

فضلي ‌نژاد ادامه داد: روز 29 اکتبر 1965، وقتي مهدي بن برکه به دعوت مارگريت دوراس، همان «روشنفکرترين زن!» فرانسه و از پيشروان داستان‌نويسي مدرن اروپا، به کافه‌اي در مرکز شهر پاريس رفت، ربوده شد و جسدش هرگز به دست نيامد.

وي با اشاره به اينکه به سرعت، سازمان امنيت مراکش و فرانسه را به عنوان مجريان اصلي قتل اين روشنفکر مراکشي شناخته شدند، اضافه کرد: بعدها فاش شد بن برکه قرباني معامله پادشاه مراکش با سرويس جاسوسي موساد و پليس مخفي فرانسه شده بود. معامله‌اي کثيف که بزرگ‌ترين زن داستان‌نويس فرانسه، يعني مارگريت دوراس و فيلمساز شهيري مانند ژرژ فرانجو در آن مشارکت کردند و پس پرده‌ي ماجرا، سرويس جاسوسي موساد مجري اصلي نقشه بود.

پژوهشگر موسسه کيهان با اشاره به فيلمي که درباره ترور پرفسور مهدي بن برکه ساخته شد، اظهار داشت: مقصود من از بازخواني اين ماجرا، صرفا روايت يک حادثه نيست، بلکه «روش‌شناسي ترورهاي آکادميک» است. وقتي روش‌ها را بشناسيم، پيشگيري‌ها نيز آسان‌تر مي‌شود و ضريب امنيتي بالاتر مي‌رود.

وي توضيح داد: سال 2006، سرژ لو پرون، فيلمساز برجسته فرانسوي، مستندي داستاني به نام «من ديدم بن برکه را کشتند» (به فرانسوي:J`ai vu tuer Ben Barka) ساخت و به نقش مارگريت دوراس و ژرژ فرانجو در ربودن و قتل اين روشنفکر ضدآمريکايي اشاره کرد. برپايه‌ي داستان فيلم، ژرژ فيگون (رابط سرويس جاسوسي فرانسه با هنرمندان) در سال 1965 مامور مي‌گردد تا فيلم مستندي با عنوان «مبارز ضداستعمار: مهدي بن برکه» بسازد.
فضلي‌نژاد با شرح اين واقعه مستند ادامه داد: قرار بود نوشتن متن گفتار فيلم را مارگريت دوراس (نويسنده فيلمنامه هيروشيما عشق من و خالق رمان پرفروش عاشق) و کارگرداني آن را ژرژ فرانجو (فيلمساز مشهور فرانسوي و سازنده فيلم مرد بدون چهره) به عهده گيرند.

وي افزود: فيگون ابتدا با بن برکه در مصر قرار ملاقات مي‌گذارد. در آنجا يک ژنرال پليس مخفي مراکش، به عنوان «تهيه‌کننده جعلي فيلم» او را شناسايي مي‌کند و سپس براي مقدمات توليد فيلم، با بن برکه در پاريس قرار ديداري مي‌گذارند. بن برکه به همراه يک انقلابي مراکشي براي ملاقات با مارگريت دوراس، ژرژ فرانجو و ژرژ فيگون عازم کافه‌اي در پاريس مي‌شود. جلوي در ورودي کافه، چند مامور او را مي‌ربايند و به خودرويي منتقل مي کنند و در روستايي حوالي پاريس او را مي‌کشند. بر اساس فيلم سرژ لو پرون، ماجراي ساختن فيلم از مبارزات بن برکه توسط دوراس و فرانجو، صرفا جزيي از يک پازل پيچيده امنيتي براي ترور وي بوده است. سال 2006، فيلم «من ديدم بن برکه را کشتند» در جشنواره فيلم کن به نمايش درآمد، اما با بايکوت وسيع رسانه‌هاي غربي روبرو شد.

وي اذعان داشت: در همان سال، با همکاري سرويس‌هاي جاسوسي اروپايي- آمريکايي ملکم ايکس و 3 روشنفکر برجسته ديگر نيز کشته شدند. سپس ارنستو چه گوارا در اکتبر 19?7 و مارتين لوترکينگ در آوريل 19?8 به قتل رسيدند. «قتل‌هاي زنجيره‌اي» روشنفکران ضدآمريکايي که طيف وسيعي از مبارزان مستقل تا روشنفکران چپ‌گرا را در برمي‌گرفت، به بي‌اعتباري کامل سيستم جاسوسي غرب، و نه تنها فرانسه، انجاميد. اين واقعه تکان‌دهنده گوياي همکاري پنهان هنرمندان برجسته اردوگاه ليبرال سرمايه‌داري با سازمان‌هاي جاسوسي غرب براي ترور روشنفکران و مبارزان ضداستعماري است.

نويسنده کتاب «شواليه‌هاي ناتوي فرهنگي» اظهار داشت: تجربه تاريخي نشان داده که وقوع اين اتفاقات، در هر جايي محتمل است. يعني «روشنفکرترين زن» در اردوگاه ليبرال سرمايه‌داري چه بسا يک قاتل بالقوه باشد. بنابراين وقتي مقام معظم رهبري تاکيد دارند که ابعاد جنگ نرم دشمن را بشناسيم، ضرورتا بايد در چنين حوزه‌هايي تحقيق کنيم.

فضلي‌نژاد در پايان خاطرنشان کرد: ما بنابر اعتقاد شيعي خود، بنابر آموزه‌هايي که از امام خميني(ره) و مقام معظم رهبري يافته‌ايم و بنابر تجربه تاريخي‌مان معتقديم که بکشيد ما را، ما زنده‌تر مي‌شويم. صهيونيست‌ها از ابتداي انقلاب اسلامي خيال کردند که با ترورهاي آکادميک مثل ترور استاد مرتضي مطهري و دکتر مفتح مي‌توانند پويايي ايرانيان را متوقف سازند، اما چنين نشد. امام خميني(ره) در پيامي به مناسبت شهادت شهيد مفتح فرمودند که «جوانان متعهد ما براي نيل شهادت در راه خدا درخواست دعا مي‌کرده و مي‌کنند، بدخواهان ما که از همه جا وامانده دست به ترور وحشيانه مي‌زنند، ما را از چه مي‌ترسانند؟!» اين صدا، صداي همه جوانان ايران است.

در جواب تار نگار به اصطلاح ازادی

سلام نظر به ادعائی که کردی حاضرم درباره ادعایم وادعایت لیست کتابها مقالات روزنامه ها مجلات نفرات زنده شهدا مجروحان مردم عادی وصیت نامه شهدا وصیت نامه افراد عادی نظرات مردم کوچه بازار تمام نتایج انتخاباتها تحلیلهای سیاسی اجتماعی و نظامی افراد داخل و خارج کشور را دانه به دانه برایت رو کنم تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.
من خودم در 30 ساله بعداز انقلاب در تمام راهپیمائی های رسمی و غیر رسمی حضور فعال داشته ام .مزید اطلاع شما وقتی کرباسچی کثافت میخواست اسم بزرگراه شهید همت را به بزرگراه عباس اباد تغییر دهد من خودم جزء تظاهرکنندگان علیه کرباسچی ملعون بودم.
در ضمن اخوی جاهل مسلک کتاب نخوان عمر فرمانده لشگر پیامبر بود ولی این دلیل نشدکه ادم باشد.عثمان 2بار داماد پیغمبر شد ولی عاقبتش ....
پسرکم انقلابی غلابی نباش .با دروغ فریب به جائی میرسید که هیتلر رسید مسعود رجوی رسید.
در ضمن همت باکری و هزاران شهید دیگر را کیهان مهدی نصیری زنده کردوگرنه خاتمی شهیدش ابراهام لینکلن امریکائی است که 3میلیون سرخ پوست را کشت و بقیه را عقیم کرد.
یا حق

مردم قشنگ شعار میدادند

یک دهه پیش یادم میاد رفتم دوره ده جلدی کیهان متعلق به فرار شاه ملعون تا بعداز سال 61یعنی دوره انقلاب والتهابات بعداز آن را خریدم وصفحه به صفحه آن را با ولع خواندم جریانات مربوط به اینکه جریانات مکتبی حزب اللهی تا به حاکمیت کامل برسند چه زجری کشیدندبعد وقبل ازآن کلی راجع به حاکمیت حزب الله تحقیق کرده بودم از مردم از بچه های جبهه از نیروهای دادستانی از کارگرها از مغازه دارهااز روسا از دکترها از .....خلاصه کسی نیست که راجع به جریانات اول انقلاب از او نپرسیده باشم حتی یکبار داخل قطار با بازیکن سابق تیم ملی فوتبال قاضی مرادی که ارژانتین هم رفته بود هم صحبت شدم اطلاعات زیادی داشت ولی او ودیگر هم کوپه ای ها از اطلاعات وسیع من به تعجب افتاده بودندبنده خدا قاضی مرادی اواخر به من میگفت من بهت اطمینان ندارم تو اطلاعاتی هستی.ولی در کل خیلی خندیدیم تا به مشهد مقدس برسیم.

القصه منظور این است همانها که انقلاب را به نفع حاکمیت جریان خزب الله مکتبی به پیش بردند10 سال جنگ را که استکبار جهانی علیه عقیده اشان به راه انداختندتحمل و انان را ذبون کردندهم انان بیست سال دوران سازندگی بعداز جنگ را تحمل کردند نخواهند گذاشت عده معدودی خودشیفته غرب در فکر محور به عقیده اشان در مورد ولایت تعرض کنند.

نهم دی 88چهارشنبه ساعت سه بعداز ظهر قرار امت حزب الله بود اما من ساعت 8 صبح دیدم که بچه حزب اللهی ها داشتند برای دفاع از عقیده اشان با موتور میرفتند.

بعداز ظهر که با اهل منزل برای راهپیمائی به میدان امام حسین رسیدیم به عینه دیدیم که شاگرد تنبل کلاس عشق بوده ایم از اول پل جدید پیاده در فشرده ترین جمعیت بعداز انقلاب تا چهارراه حضرت ولی عصرطی طریق کردیم.

مردم قشنگ شعار میدادند وتاریخی:

لعن علی عدوک یا حسین کروبی خاتمی میرحسین

لجبازی

امین جان از اینکه با خودت صادقی خوشحالم توصیه ای به خود کرده ام به تو هم ارائه میدهم خلاصه ومفیدلجبازی را در خود خفه کن.مردم همه پناهندگان به خدایندو خدا انان را به عالمان دینی جامعه حواله داده .لابد بلافاصله خواهی گفت:پس عقل خودم چی؟!امین جان چیزی به نام عقل در ادم معمولی نیست بلکه قدرت تشخیص اولیه است و فقط بدرد این میخورد که عالم خوب را ازبد تشخیص دهد و تنها راه این تشخیص نتیجه عملکرد علما است.امت حزب الله که به صورت جمعیت چند ده میلیونی در راهپیمائی شرکت کردند به صورت عادی زندگی میکنندودر موارد شاق به عالمان دین رجوع میکننداز این رو کسانی که به غیر از این عمل کرده اند و مدعی فهم زیاد بوده اند در 150 سال گذشته به شدت در رنج وعذاب فکری گیر کرده اندو اغلب از دور جامعه حذف شده اند یا به شدت ضعیف مانده اندودر نتیجه مردم را به نفهمی بی لیاقتی کوری خری املی مقاومت در مقابل ازادی متعصب انصارحزب الله چماقدار لباس شخصی و......متهم کرده ومیکنند.
تربت کربلا برای این است که راه را گم نکنی راه معیار دارد به یاد بیاور اورنده شیعه به ایران اخوند علامه حلی به ما میگوید بعد از امام زمان مردم باید به ولی فقیه جامع الشرایط رجوع کنند.ندیدم بگوید باید لج کنندودرنتیجه سه امامی شش امامی بهائی منافق نهضت ازادی مشارکتی سلطنتی و....بشوندو عمرشان را به درگیری با دیگران بگذراننددائم نق بزنند که این غلط است ان یکی با معیار حقوق کوروش نمی خواند....
در هر حال پیرو ولایت فقیه بودن یک درد سر داردو پیرو مکاتب دیگر هزاران دردسر.
تا بعدیاحق

انگل شناسی

  


انواعي که بر سطح بدن ميزبان زيست مي‌کنند و به آنها انگل‌هاي خارجي (Ectoparasite) گفته مي شود. مانند شپش و کک. ایضاامریکایا انگلیس....

2-انواعي که در داخل بدن ميزبان زندگي مي‌کنند و به آنها انگل‌هاي داخلي (Endoparasite)گفته مي شود. مانند کرم روده‌ها. ایضا اصلاح طلبان امریکائی

3-انواعي که در خارج بدن ميزبان نيز مي‌توانند زندگي کنند و به آنها انگل‌هاي اختياري (Facultative)گفته مي شود. ایضا منافقین

4-انواعي که براي ادامه زندگي حتماً بايد در داخل بدن ميزبان زتدگي کنند و گرنه از بين مي‌روند و به آنها انگل‌هاي اجباري (انگليسي:Obligatory)گفته مي‌شود. مانند اکثر کرم‌هاي روده‌اي. ایضا ناراضی تراشان وپول پرستان

5-انگل‌هاي موقت (Temporary) آنهايي هستند که مدت کوتاهي به ميزبان مي‌چسبند. ایضا روشنفکران غربزده که اغلب در اروپا وامریکا مشغول عیش و نوش...

6-انگل‌هاي دايم (Permanent) که تمام يا قسمت مهمي از زندگي خود را در داخل بدن ميزبان مي‌گذرانند. مانند اکثر کرم‌ها.ایضا تنبلهاوافرادبی عارودرد

امیدوارم ازدرس انگل شناسی امروز لذت برده باشید بابام جان.

خبرگزاري فارس: مردم قم با برپايي تظاهراتي هتك حرمت به مقدسات را كه در حاشيه تشييع جنازه منتظري اتفاق

با برگزاري تظاهرات و محكوم كردن هتك حرمت مقدسات
مردم قم خواستار دستگيري موسوي و سران فتنه شدند



-------------------------------
به گزارش خبرگزاري فارس از قم، مردم غيور و انقلابي قم امروز بار ديگر در اعتراض به هتك حرمت به مقدسات بعد از اقامه نماز جمعه اين هفته قم با برپايي تظاهراتي از حرم مطهر حضرت معصومه (س) تا ميدان شهدا اين شهر به سردادن شعارهاي مختلف پرداختند و به سران فتنه هشدار دادند كه در صورت ادامه تحركات و فعاليت‌هاي آنان مردم هميشه در صحنه و انقلابي قم ديگر ساكت نخواهند نشت.
مردم قم همچنين با سردادن شعارهاي «مرگ بر ضد ولايت فقيه»، «صانعي غافله، رساله‌اش باطله»، «صانعي بي‌سواد، ننگت باد،‌ مرگت باد»، «صانعي مرگ بر تو، مرگ بر تو» و «شهر مقدس قم،‌ جاي منافقين نيست» خواستار خروج حاميان سران فتنه از شهر قم شدند.
تظاهر كنندگان قمي همچنين با سردادن شعار «خوني كه در رگ ماست، هديه به رهبر ماست»، «ما اهل كوفه نيستيم، روبه‌روتون مي‌ايستيم»، «صبر ملت سرآمده رهبرا، دشمنت ابتر آمده رهبرا»، «مزدور آمريكايي، ما آمديم كجايي» آمادگي خود را براي حمايت همه‌جانبه و گسترده از مقام عظماي ولايت و برخورد با ساختار شكنان اعلام كردند.
«ميرحسين شعارشون، خيانت افتخارشون»، «موسوي بي‌مرام، دشمنه راه امام»، «موسوي كروبي، دستگير بايد گردند»، «موسوي دستگير بشه، فتنه زمين‌گير ميشه»، «موسوي لعنتي، تو دشمن ملتي»، «فتنه سبز اموي، دشمن عدل علوي»، «منافق حيا كن، اين ملتو رها كن» از ديگر شعارهاي مردم قم بود و تظاهر كنندگان قمي با سردادن اين شعارها از مسئولان خواستند كه با سران فتنه برخورد جدي داشته باشند.
مردم قم در پايان با تجمع در ميدان شهدا اين شهر و صدور بيانيه‌اي از مسئولان قوه قضاييه خواستار شناسايي و دستگيري عاملان حوادث اخير قم و سران اصلي فتنه در كشور شدند.